ابتدا هست یار و آخر نیزحکم خاوندگار حی عزیزآنچه بنوشته اندرین ورق استشرط و اصل شدن باهل حق استاهل حق را درین دوازده ماهده و دو خدمت است بی اکراههر که در راه حق نیاز بردرو بدرگاه کارساز بردتاج دولت بسر نهد او راصد برابر عوض دهد او راتو برو فیض دست خویش بپاشکار با دین کس نداشته باشکه همه بندگان او باشندگر بزرگند یا که او باشندهر که داخل درین طریقت شدقرض او روزه حقیقت شدهست در روزه اولین آدابشست و شوی تن و لباس در آبگرچه تطهیر باطن است نخستهم بظاهر در آب باید شستپس زمال و طعام و کسوت خویشکرد باید نیاز بر درویشوانگهی غسل روزه باید کرددل چو می تن چو کوزه باید کردروزه تو بود سه روزه تمامده بیاران درین سه روزه طعاماز اناث و ذکور و خرد و کبیرفرض باشد بهر تنی ده سیرکز برنج لطیف ساز دهندبر سر خوان دوستان بنهندلیک بر هر نرینه واجب دانکه خروس همیکند قربانبایدت این سه روزه برد بسرشادمان چون بشاخ لاله ترز آنکه حق جو همیشه دلشاد استخانه چون جای حق شد آباد استچار شب خدمت چهار ملکفرض باشد ترا درین مسلکز آنکه آنان عناصر فلکندحامی حق و ناصر ملکندبادبان سفینه عشقندچار رکن مدینه عشقندملکوت خدای را شاملعرش حق را همی شده حاملقبض و بسط امور در یدشانخارج از تخت و فوق مسندشانآنچه کاری بعشقشان در باغروید از خاک جای لاله چراغاندرین چار شب زفکرت وهشگوسفند ار نشد خروس بکشمرد باید بقدر قوه خویشفیض بخشد همیشه بر درویشهر چه افزون دهد عطا و نیازحق مر او را زیاده بخشد بازهشتمین خدمت ای ستوده سیرهست از بهر میر اسکندرکه نر و ماده هر یکی ده سیرپخته سازد برنج بهر فقیرخانه یک خروس در این خبرفرض باشد وان تزد لاضیرنهمین دان کلوچه رزبارآنکه رانده است و هم را ازبارمایه این کلوچه آرد بودمرغ و بره بزیر کارد بودهر چه این خوان نکوتر و بهترگوسفند و خروس فربه ترجای آن بهتری و نیکوئیسبز گردد دگر چه میجوئیدهمین خدمت تو قربان استدادن جان براه جانان استاهل حق را سزد که در همه سالوقت محصول خود زمال حلالبره تندرست و فربه و نردر ره حق همی ببرد سربفقیران از آن نواله دهدمی کشان را در آن پیاله دهدبر تن جانور دریدن دلقهست بهر رفوی جامه خلقجانور را همی کشد بندهکادمی را از آن کند زندهورنه آنکس که جان نتاند دادگر شود جانستان بود بیدادخدمت یازده که لازم شدخاص اسفندیار خادم شدده و دو خدمت ای نکو هنجارهست زآن قلی، مصاحب یارواجب است این دوازده خدمتزین فزون خیر گشته نی سنتخیر چون بیشتر اثر بیش استچون درختت فزون ثمر بیش استهر که در راه حق نیاز دهدحق مر او را علاوه باز دهدطالبا پیرزاده را بشناسکار او را زکس مگیر قیاسبپرستش که پیرزاده تستبسوی حق در گشاده تستخضر راه تو اوست در ظلماتوز کف او بنوش آب حیاتهادی تست بر حقیقت عشقپدر تست در طریقت عشقچون پدر شد بدان که هیچ پسرزن نگیرد زخاندان پدرنیز باید که پیر زاده تونبرد زن زخانواده توبجز این هر کش اختیار بوددر خور عار و نار و دار بودنکند طالب آنچه زشت و بدستنخورد آنچه آفت خرد استنشود جز زیاد مولا مستجز بدامان حق نیازد دستاز ربا و دروغ پرهیزدقول خود با قسم نیامیزدنام حق را برایگان نبردپرده ننگ و نام کس ندردحسد و بغض و عجب و کبر و غرورهمگی راز خویش سازد دوردور باشد زدزدی و تهمتراست با هر گروه و هر ملتنکند با کمند و تیر شکارترساند بجانور آزارنشود بیوفا و حق نشناسعصمت خلق را بدارد پاسنظر بد بعرض کس نکندبلواط و زنا هوس نکندور بناموس اهل حق بیندمرگ را بر حیات بگزیندقتل او واجب است بر بارانکه بود در صف تبه کارانیار بیگانه باش همچون خویشمنگر در نژاد و مذهب و کیشکه همه بندگان یار حقندکلمات حقند و در ورقندبهر حق جمله را ستایش کنذات حق را بدل نیایش کنپاک می کن زبان و دیده و دلدست و تن ظرف و جامه و منزلهمه را شست و شو ده از اخلاصتا درائی درون خلوت خاصپاک شو تا رهی زبند نجسهمچو زر وارهی از آهن و مسنجس آن قی که شد زلب بدرونهست آن کز دهان شود بیرونهر چه شد در دهان رسید بدلهرچه در دل بدوست شد واصلپس بدل هرچه شد رسید بحقپاک دان هر چه شد بحق ملحقنجس آن که شد که از دهان ریزدبا دروغ و دغل در آمیزدآنچه بیرون شد از دهان مردارهست کز دوست نیست برخوردارمیوه باغ خلق را مربایکه نکردی تو آن درخت بپایرایگان خوردن تو باشد زشتاز درختی که آن نه بهر تو کشتلیک تسکین نفس را ز آن شاخاندکی خور ولی مبر در کاخاز ستوران خود بکشت کسانضرر و آفت و زیان مرسانتنگ بر اهلبیت خویش مگیرکه عیالت گرسنه باد و تو سیرحق نباشد از آن کسی خرسندکه از او شاد نی زن و فرزندهیچ زن را طلاق نتوان دادمگر آن زن که عرض داده ببادیا رود بی اجازه شوهراز سرا آن پلید بدگوهریا خیانت بمال و نام کندکه حلال ترا حرام کندآنزمان از وصال او بگریزهمچو خاشاک خشک از آتش تیزدیده بربند از وصال عروسچون کند ماکیان صدای خروسزاده چو عاق بر پدر باشدیا بمادر دمش هدر باشدبایدش پند داد اگر از پندبه نشد کشت باید آن فرزندبا زن اجنبی بیک خانهمنشین ای ز داد بیگانهویژه چون خانه شد تهی از غیرشر در آنجا مسلط است بخیرهست شیطان بر آدمی دشمننار بجهد چو سنگ دید آهنبشنو از من ز روی فکر سخنبر زن اجنبی نگاه مکنخور و خفتن مجو فسانه مگویخاصه آن بانوی که دارد شویهمچنین واجب است بر هر زننرود رو گشاده در برزنتن خود را ز چشم نامحرمباز پوشد کند چو آهو رمنزد صاحبدلان با گوهرنیست محرم بزن مگر شوهربار سنگین منه به پشت ستورکه ز انصاف و عدل باشد دوراز علیق و علوفه شان تو مکاهسیرشان کن در آخور از جو وکاهزان حذر کن که او از بحق نالدحق دو گوشت زقهر خود مالدکم فروشی خلاف فرمان استکه ترازوی حق بمیزان استآنکه با سنگ کم متاع فروختآتش از سنگ جست و ریشش سوختآب در شیر گاو کرد آن کردآمد آن آب و ماده گاو ببردمیهمان چون درآید از درگاهباش در پیش او چو خاک براهبا جبین گشاده اش بپذیریا گل و نقل و باده اش بپذیردر برویش مبند و عذر مجویتا نبندد خدا درت بر رویشرم ناداری از میان بردارهرچه داری بیار و باک مدارخانه گر از فلان و از بهمانخانه صاحب حق است و ما مهمانمیهمان را چگونه می شایدکه در حق بدوست نگشایدذکر حق کن همیشه بر لب وردیاد استاد خود کن ای شاگردغم روزی مدار ای کودکآنکه جان داد نان دهد بیشکتا نبودی تو گردگار قدیرکرد پستان مادرت پر شیرآنکه در کودکیت را نگذاشتهم پیری نگاه خواهد داشتسخن مغز را بپوست مگویراز بیگانه را بدوست مگویهمچو خم راز دار و سنگین باشنه چو گلبن که راز گل زو فاشدست در کاردار و دیده براهمفکن جز بروی دوست نگاهنظرت سوی راه حق باشدتا تنت در پناه حق باشدسیدی را که گوسفند و خروسکرد قربان بده بدستش بوسوآنگهی پنجشاهی از زر خویشکن براهش نثار ای درویشلیک سید چو خارج از ره شددستش از وصل دوست کوته شدنه بر او نذر می رسد نه نیازبگل از وی بدیگری پردازچون نشینی درون صحبت جمعهمچو پروانه باش ناظر شمعحرف دنیا مزن در آن محفلکار تنها مکن بخلوت دللب فروبند و گوش هوش گشایکینه ز آیینه درون بزداینظرت را بروی پیر افکنشاخ انکار را ز ریشه بکنباش یکباره پای تا سر گوشدل پر از داستان و لب خاموشبا حریفان یکدل یکرنگشاد زی رخ گشاده نی دلتنگاهل انکار را بخلوت خاصمبر ایجان که نیستش اخلاصیار ما از میانه اغیاردوست گیرد ولی نگیرد یارای پسر دستگیر یاران باشساقی بزم میگساران باشزندگانی را عزیز دار و نکودر بر زنده سوگ مرده مگوصبر کن در عزای خویشاوندشو شکیبا بماتم فرزندشادمان باش از آنکه بتواندآنچه بخشیده از تو بستاندهم ببخشد ترا پس از ستدنعبث است از تو دست و پای زدنباش دایم ز قهر حق بهراسهیچکس را بغیر حق مشناسکابتدا یار و انتها یار استحکم خاوندگار در کار است