معانی کلمه : دید
لغت نامه دهخدا
دید. [ دَ ] (ع اِ) بازی . (منتهی الارب ). دَدَن . دَدُن . دَیَدان . (منتهی الارب ). و رجوع به ددن و دیدان و اقرب الموارد ذیل دَدْ شود.
فرهنگ عمید
۱. = دیدن didan
۲. [مجاز] نگاه؛ نظر.
۳. [مجاز] قوۀ بینایی.
〈 دید زدن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز]
۱. برآورد کردن حاصل زراعت یا چیز دیگر.
۲. تعیین بها و ارزش چیزی به تخمین.
〈 دیدوبازدید: ‹دیدووادید› به خانۀ همدیگر رفتن و یکدیگر را ملاقات کردن.
فرهنگ معین
(مص مر.) دیدن ، رؤیت کردن .
(اِ.) 1 - بینایی ، نظر. 2 - تخمین ، حدس .
(اِ. ) ۱ - بینایی ، نظر. ۲ - تخمین ، حدس .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - دیدن روئ یت . ۲ - ( اسم ) بینایی ( قوه ) نظر . ۳ - حاصل دیدن : [[ قدرت دید این دوربین زیاد است ]] . یا دید و بازدید ملاقات خویشاوندان و دوستان یکدیگر را .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: bešdi / diyeš
طاری: bešdi
طامه ای: boydi
طرقی: bešdi
کشه ای: bešdi
نطنزی: bešdi
تکیه ای: bešdi
طاری: bešdi
طامه ای: boydi
طرقی: bešdi
کشه ای: bešdi
نطنزی: bašdi / bišdi
گویش بختیاری
دود.
مترادف و متضاد
لحاظ، منظر
آگاهی، بینش
باصره، بینایی
رویت، نظر، نگرش
دیدار، مشاهده، ملاحظه، نظاره، نگاه
۱. آگاهی، بینش
۲. رویت، نظر، نگرش
۳. باصره، بینایی
۴. دیدار، مشاهده، ملاحظه، نظاره، نگاه
۵. لحاظ، منظر
واژه نامه بختیاریکا
فرهنگستان زبان و ادب
{view} [عمومی] جلوۀ بصری یک مکان یا گستره متـ . چشم انداز 2، منظره
[علوم پایۀ پزشکی، علوم تشریحی] ← بینایی
