معانی کلمه : شیر
لغت نامه دهخدا
شیر. (اِخ ) نام عام امرای لباده . (یادداشت مؤلف ).
شیر. [ ی َ ] (ع اِ) شجر ودرخت و هر گیاهی که بر ساق ایستد. (ناظم الاطباء).
شیر. (ع اِ) شُیُر. ج ِ شیار.(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به شیار شود.
فرهنگ عمید
نیکورای؛ نیکوکار.
وسیلهای برای قطع یا وصل کردن جریان مایع یا گاز. Δ وجه تسمیۀ آن ظاهراً به این مناسبت بوده که در قدیم آن را بهصورت سر شیر میساختهاند.
فرهنگ معین
(اِ.) ابزاری فلزی که به لوله های گاز یا آب برای باز یا بستن آن وصل می کنند. ؛ ~فلکه شیر قطع و وصل یا تنظیم جریان سیال با دستة دایره ای شکل .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
(عامیانه) شیرابه
(نجوم) برج اسد، ماه مرداد
وسیلهای برای باز و بسته کردن جریان سیال
مایع غذایی سفیدرنگی که از پستان مادر می تراود
(جانورشناسی) جانور گوشتخوار از تیرهی گربه سانان، هژبر
نام برج پنجم از دوازده برج فلکی .
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
خیس تر
اندک و مختصر
آبادی بزرگ کوهستانی میان کلاردشت و گلیجان ییلاقی شامل دو ...
جملات نمونه
شیر گاز
gas tap
شیر بز
goat milk
شیر گاو
cow milk
شیر تخلیه
petcock
شیر دوشیدن
to milk
از شیر گرفتن
to wean
شیر مالت
malted milk
گویش اصفهانی
تکیه ای: šir
طاری: šir
طامه ای: šir
طرقی: šir
کشه ای: šir
نطنزی: šir
گویش بختیاری
1. شیر (جانور)؛ 2. شیر (خوردنى).
مترادف و متضاد
ارسلان، اسد، حیدر، ضرغام، ضیغم، هژبر
۱. ارسلان، اسد، حیدر، ضرغام، ضیغم، هژبر
۲. لبن
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
هی شیر هی شیر کِردِن
