معانی کلمه : پر
لغت نامه دهخدا
پر. [ پ َ ] (اِ) (درخت ...) نوعی از سماق است و در باغهای ایران بنام پر غرس کنند و در قره داغ آذربایجان وحشی آن وجود دارد .
پر. [ پ ِ ] (اِ صوت ) در تداول اطفال ، آواز پریدن گنجشک و جز آن .
- || پر زدن ، در تداول اطفال ؛ پریدن . پرواز کردن . و رجوع به پِرپِر شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) = پرتو: شعاع ، پرتو.
زبان ریختن (پَ رِ زَ.تَ) (مص ل .) کنایه از: خاموش شدن .
و بال (پَ رُ) (مص ل .)1 - توانایی ، قدرت . 2 - بال و پر.
( ~.) [ په . ] ( اِ.) 1 - پریدن ، پریدن با اسب . 2 - پرواز.
و پا قرص ( ~. قُ) (ص مر.) 1 - نیرومند. 2 - پابرجا، استوار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نوعی از سماق است
دانشنامه عمومی
پِ - پدر - اصطلاح گیلکی
(برخی شهرهای استان فارس) پِر، چرخاندن.
گویش مازنی
پر پرنده
۱گوشواره ۲لاله گوش
۱زیاد – فراوان ۲انباشته
۱برگ ۲دامن ۳شاخه های درخت ۴جوانه کوچک
۱عسل موم نکشیده ۲کندوی عسل ۳مخفف پریروز،دو روز پیش
۱آغل ۲بخشی از مرتع محصور شده با صخره ها و پرتگاه های متعدد ...
گویش اصفهانی
تکیه ای: par
طاری: par
طامه ای: par
طرقی: par
کشه ای: par
نطنزی: par
تکیه ای: por
طاری: por
طامه ای: por
طرقی: por / mašt
کشه ای: por
نطنزی: por
مترادف و متضاد
بال
پره
کنار
چاق، قوی
بامعلومات
پهلو، ضلع
تمام، کامل
پرتو، شعاع
کناره، لبه
پرند، پرنیان
بس، بسیار، بیش، زیاد
آکنده، انباشته، جعودت، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشبع، مشحون، ممتع، ممتلی، مملو ≠ تهی، خالی، کم
۱. بال
۲. پره
۳. پرتو، شعاع
۴. کناره، لبه
۵. پهلو، ضلع
۶. پرند، پرنیان
دانشنامه اسلامی
پَر(به فتح پ وسکون راء خوانده می شود.)
موارد بکارگیری عنوان پر در فقه
۱. ↑ جواهر الکلام ج۳۶ ص۳۳۸
...
