خوان . [ خ ُوْ وا ] (ع اِ) ج ِ خائن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خوان . [ خ ُ ] (ع اِ) ماه ربیعالاول در جاهلیت . خَوّان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
۱. = خواندن
۲. خواننده (در ترکیب با کلمه دیگر): آوازهخوان، روزنامهخوان، روضهخوان، قرآنخوان.
( ~.) (اِ.) 1 - خار و خلاشه . 2 - گیاه خودرو، علف هرزه .
(خا) [ په . ] (اِ.) 1 - سفره . 2 - طبق بزرگ چوبین . 3 - خوردنی .
( ~.) 1 - ریشة «خواندن ». 2 - (ص فا.) در ترکیب به معنی «خواننده » آید: تعزیه - خوان ، روضه خوان و مانند آن .
طبق، طبق مائده
مهمانی، پذیرایی
رباط، کاروانسرا
خار، علف هرزه، گیاه
ادیم، بساط، سفره، سماط
مائده، طعام، غذا، خوراک
۱. ادیم، بساط، سفره، سماط
۲. مهمانی، پذیرایی
۳. رباط، کاروانسرا
۴. مائده، طعام، غذا، خوراک
۵. طبق، طبق مائده
۶. خار، علف هرزه، گیاه