یکدل. [ ی َ / ی ِ دِ ] ( ص مرکب ) متفق و متحد و یک جهت و هم خیال و هم نیت و هم قصد و موافق. ( ناظم الاطباء ). متحدالقول. صمیمی. مصافی. هم عقیده. همداستان. یک زبان. ( یادداشت مؤلف ) : دوستانی مساعد و یکدل که توان گفت پیش ایشان راز.فرخی.چاکر یکدل و از شهر تو و از کف تویافته نعمت و از جاه تو با جاه و خطر.فرخی.خوشا با رفیقان یکدل نشستن به هم نوش کردن می ارغوانی.فرخی.رادمرد و کریم و بی خلل است راد و ی...
فرهنگ عمید
۱. موافق، متفق، متحد. ۲. آن که ظاهر و باطنش یکی باشد، بی ریا، یکرو.
فرهنگ معین
(یَ یا یِ. دِ ) (ص مر. ) ۱ - متحدالقول ، یک زبان . ۲ - صمیمی ، مخلص .
مترادف و متضاد
بیریا، صمیمی، متفق، متفقالقول، مخلص
single-hearted (صفت)وفادار، بی ریا، امین، یکدلwhole-hearted (صفت)صمیمی، یکدل، از صمیم دلwhole-heartedly (قید)یکدل، از صمیم دل...