معانی کلمه : زر
لغت نامه دهخدا
زر. [ زِرر ] (اِخ ) نام یکی از دو ستاره ٔ هنعه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
زر. [ زِرر ] (اِخ ) ابن حبیش بن حباشة اوس اسدی . ابومریم که بسال 83 هَ . ق . درگذشت ، از تابعان بود. رجوع به ابومریم در همین لغت نامه و اعلام زرکلی شود.
فرهنگ عمید
سفیدموی؛ زال: ◻︎ همی نوبهار آید و تیرماه / جهان گاه برنا بُوَد گاه زر (دقیقی: ۱۰۲).
فرهنگ معین
(زَ) (ص .) پیر، فرتوت .
(زَ) (اِ.) فلزی زردرنگ و گران قیمت که برای ساختن زیورآلات و سکه مورد استفاده قرار می گیرد.
دوز (زَ) 1 - (ص فا.) آن که با تارهای زرد گلابتون پارچه و جامه را نقش دوز، چکن دوز. 2 - (ص مف .) پارچة زردوزی شده .
جعفری (زَ رِ جَ فَ) (اِ. ص .) 1 - زر خالص . 2 - زر منسوب به جعفر برمکی که پس از رسیدن به وزارت دستور داد تا سکه ها را از زر خالص بزنند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
زرد
ابن حبیش بن حباشه بن اوس اسدی ابو مریم
دانشنامه عمومی
زِر. حرف مفت.|| زر زدن:چرت و پرت گفتن.
گویش مازنی
زیر ته
۱زهر سم ۲سخنان زیاده و باطل ۳کشت و زرع
واحد طول،برابر با یکصد و چهار سانتی متر ذرع
مترادف و متضاد
پول، دینار
تمول، ثروت
زرد، زردفام
ذهب، طلا، عسجد ≠ فضه، نقره
پیر، سالمند، فرتوت، کهنسال
۱. ذهب، طلا، عسجد
۲. پول، دینار
۳. تمول، ثروت
۴. پیر، سالمند، فرتوت، کهنسال
۵. زرد، زردفام ≠ فضه، نقره
۶. برنا، جوان
