مردی بر آن سزد که کند عزم را متیننه روز و شب نیوشد بر چنگ را متینبا خود سیمبر چو کسی پایکوب شدسنگین شود بفرق درش خود آهنینکی با سرون کرگدنان پنجه برزندکاندر سرای مشت همی سوده بر سرینخون جگر خورد گه سختی کسی که ریختهر صبح و شام خون رز اندر بساتکینچون شنبلیله زرد کند رخ گه مصافآنکو درون خوابگه افشاند یاسمینخون رزان که هوش کسان را همی بردباور مکن که رای کسی را کند رزینرای رزین و فکر متین اندر آن مجویکش اندرون مغز پر از خمر اندرینخون رزان چه مایه فزونتر ز خون دلدیبای قز چه پایه بر از شمله جنینبیدار بایدی دل صاحبدل کریمهشیار بایدی سر دانشور گزیندر کوردین کرا بینا همی بودبهتر که مرد کور دل اندر خراتکینگژ راستی کبار نبندد و گر کنددر روز جنگ راست بتن جامه گژینگر دیده تو پارسیان را کنند راستدر ابتدای آذر مه کوسه بر نشینافسانه ایست صورت مردان خام راکارند بادپای تکاور بزیر زینمردی ز داد زاید و دولت ز مردمیچون کسری از قباد و فریدون ز آبتینکژدم مشو، ولی بضرورت، بسان نحلبر خصم زهر میده و بر دوست انگبینترک درم گزین و بدین آرزو که خلقدینار عاشقند و حریف درم گزینگوهر بجان مرد بباید فزون بودچه خاصیت که دارد گوهر در آستینگوساله زرینه طمع سامری کندروح الامین نخواهد گوساله سمینآنچ آید از قلم نه ز نشکرده آیداآنچ آید از سنان نکند هیچگه کدیندندان شیر آنچه کند در صف مصافناید بوقت کار ز دندانه های شینگرچه یکی جهان کهین است آدمیچون نیست هوش و رایش باشد جهان کهینباید بداد و دانش اندر زمانه زیستچون خواجه بزرگ و خداوند راستینصدر اجل امیر نظام آنک بر روانشاز گیتی آفرین و همه گیتی آفرینایزد بر آب و خاک به نگماشته چنانبل ز آب و خاک نیز به ننگاشته چنینقدرت نمود بر همگان واجب الوجودکز مآء و طین بساخت خداوند مآء و طینلابل گذاشت یزدان منت که آفریدبر ایمنی گیتی این صاحب امیندستش نموده رق همه خلق را ضمانتیغش شده است تمشیت ملک را ضمیندانا برد همی ز سر کوی او بساردریا همی خورد بکف دست او یمینفرموده از کرم پدری بر کمال و فضلچنان که کیقباد به ارمین و کی پشیندشمن ندانمش بجهان زانکه در جهانتیغش بجا نهشته یکی مردم لعینوالا ملک مظفر دین را چنو وزیرتعیین نمود شه که بدولت شود معیناز فکرتش بلند شود نام پادشهوز همتش درست شود کار ملک و دینحق را جدا نموده ز باطل همی چنانکن پنبه را ز دانه جدا کرده چو بگینببر از صلابتش نکند جای در اجمشیر از مهابتش نکند خواب در عرینمردان روزگارش گردان کارزارطفلان عصر وی همه پیران دوربیندعوی اگر کنم که بفرمان وی مگسآید همی بعرصه سیمرغ با طنینافسانه نیست ز آنکه زنان در زمان ویشیر اوژنند و پیلتن ار نیستت یقینبشنو حکایتی که در این روزگار نیکافتاده اتفاق در این بوم و سرزمیندزدان چند خیره و عیار و راهزنشومان چند گمره و طرار و ره نشینبا چابکی ربوده ز فرق زحل کلاهبرده ز دست برجیس از زیرکی نگینداده ز حقه شب افیون بماهتابکرده ز جام روز بکام خور آبگینچون عشق خانه روب و چو مستی ستیزه گرهمچون شباب غره چو شهوت هوا گزیناز باس میر بوده بزندان اختفاءوز بیم مرگ مانده به بیت الحزن حزیناز طول تنگ دستی و فرط گرسنگیچون تیری از کمان بجهیدند از کمیندر سر خمار کرده سپردند راه غدربا جان وداع گفته گرفتند رسم کینهنگام شب که خفته عسس رخ نهفته مهاین در زمین و آن یک در طارم برینرفتند خانه یکی از تاجران که داشتمالی فزون ز دولت آل سبکتکینانبارها بخانه درش لعل پر بهاءخروارها بکیسه درش لؤلؤ ثمینخور نزد مخزن زرش از رشک زرد رخپروین ز خرمن گهرش گشته خوشه چینبیش از دویست قارن در درگهش نقیببیش از هزار قارون در خرگهش دفیناز دیبهای مصری و آیینه های رمبزمش چو کارگاه فرنگ و بهار چینالقصه این ددان ستمگر نکرده بیماز روزگار پیشین و ز روز واپسیناندر سرا شدند چو گرگان سهمناکدر خانه آمدند چو دیوان سهمگیندیدند پاسبان را مخمور جام خوابخانه خدای نیز به بستر شده مکینآید غطیط نایم چو بخیتان مستسازد صفیر صافر آواز رامتینگر توپ بر زنند نجنبد کسی که هانور سقف بشکنند نخیزد تنی که هینآهسته پانهاده ز دهلیز آن سرایدر آستان شدند بمالیده آستینخاموش ساخته فز و افروخته فنکاندر کشیده سیخ و برافراشته خصینسوهان همیزدند وبریدند قفل درخایسک کوفتند و شکستند زولفینبستند بارهای جواهر همه بدوشکردند دانهای لئالی همه گزینبردند دیبه های لطیف و گرانبهاآیینه های رومی و آنیه های چینجمعی برای پاس مواظب در آستانقومی برای حمل فرا چیده آستینناگه عروس خانه خدا کاندران زمانبا کدخدای خود بد در خواب دل نشینبیدخت واردختی در حجله نشاطشایان بآفرین و ثنای به آفریناز خواب جست و دید بکاخ اندران گروهچون لشکر مغول بخیام جلال دینماران مهره باز و تماسیح رزم سازشیران تیغ یاز و عفاریت خشمگینچون دشنه دید در کف دزدان نابکارشد دشنه موی بر تن سیمین نازنینچون خیزران ترقد خمگشته راست کرددر سنبل سیاه نهان کرد یاسمینبیدار شد چو بخت خداوند من ز خوابافکند همچو فکرت او برقع از جبینبا صارمی چو مهر درخشنده از غلافچون لبوی بخشم خرامنده از عرینچون مژه گان ترکان بالای چشم مستبا آفتاب تابان با تیغ آتشیننوشابه بود گوئی در کار رومیانیا خود غزاله بود به هیجای مسلمینیا چون خدیجه خاتون اندر غزای روسیا در مصاف لشکر اسلام کاترینآورد ترکتاز بتاراجیان چنانکتازد همی به لشگر اسفند فروردیندزدان خیره، خوار شمردند کار اوبا وی همی کشاکش کردند بهر کینآویخته بیکدیگر اندر صف مصافماننده زبانیه در جنگ حور عیناز پای خودسران و از اندام پهلوانپر خاک شد هوا و پر از خون همه زمیندیوان چند را بدل شب فرشته ایهمچون شهاب ثاقب کرد از قضا طعینگفتی بمغز مردم صرعی فسونگرینام خدا دمید باهریمن لعینرفتند پردلان تهی دست از آن سرایبا موزه چنین بل با زوزه و حنینوان سیم تن بگونه شمعی فروختهدر دل شراره بودش و خون جاری از جبینآمد درون کوچه و زد پنجه با عدوچندانکه رنجه شد تن و اندام نازنیندزدان زدند حلقه بگردش ز چارسویچون حلقه ای که در وسطش برنهی نگینمجروح شد ز ناچخ و شمشیر و تیرشانآن ساقهای سیمین وان ساعد سمینناگه رسیدش از پی شدت یکی فرجچونانکه بهر بودلف از کید آفشیناندر رسید شحنه چو تیری که از کمانو آن کدخدا معاینه شیری که از کمینبا مردمی گزاف همه مردم مصافجوشن درو کمانکش و دانا و کاربینگشته بعطر منشم با یکدیگر حلیفداده بعقد معصم بر یکدیگر یمینبیداد کارها بده در مدت شهورهشیار رازها شده در دوره سنینکردند حمله بر صف دزدان نابکاردر تاختند جانب دیوان سهمگینبردند سوی خانه بیگلربیگی روانچون زهره خوارج در روز واپسینجستند چون خلاص نجستند از شکنجگفتند چون مناص شنیدند لات حینفرخ نژاد خواجه بیگلربیگی چو دیداز فر بخت گنج مراد اندر آستینحکم شکنجه داد و بزندانیان سپردبدخواه را که در خور سجن است باسجیناندر شکنجه پنجه ضرغام قهر اوگرگان پیل تن را درید پوستینمعلوم شد که اینان چندین هزار خانتاراج کرده اند بهر بوم و سرزمینانگیخته سمند بهر خطه منیعآویخته کمند بهر قلعه حصینهتک ستور ساخته بی بیم شهریارقطع رؤس کرده بی خوف رب دیناز بهر اخذ ثار مکافات عالمیکرده است خارشان سخط رب عالمینز ایشان نشان مال فقیران یکان یکانبشنید هر که بود با قرار راستینبستد تمام نایب بیگلربیگی بعنفمال کسان از ایشان زیرا که بد امینزان پس روانه کرد بزندانشان و گفتباشید در دو گیتی فی النار خالدینای داور خجسته که دست بلند توبارد همیشه گوهر غلطان ز آستیندر غرب ملک ایران بیگلربیگی توئیچونانکه داشت سلطنت غرب تاشفینتیغ تو زرنگار و دو دست تو سیم بخشخوی تو مشک پرور و کلک تو عنبرینقدر تو، پست کرده همی، قبه سپهرمالد ستاره تو، بن بخت بر زمینرای امیراعظم و فکر متین توآن چرخ را ادیب شد این ملک را معینطوبی ز قهر تو ثمر حنظل آوردز قوم کاه مهر تو آرد ترنجبینتا آخر زمستان اسفند مه بودتا اول بهاران شد ماه فروردیندست تو باد باسط ارزاق در شهورعدل تو باد ماشط آفاق در سنین