خوار. [ خ ُ وا ] (اِ) خوردنی . طعام . خوراک . توشه . (ناظم الاطباء).
خوار. [ خ ُ وا ] (اِخ ) نام ناحیتی بوده است در فارس . رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص 392 و معجم البلدان یاقوت شود.
بانگ گاو، گوساله، و گوسفند.
۱. = خوردن
۲. خورنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): گوشتخوار، گیاهخوار.
۱. ذلیل؛ پست؛ حقیر؛ زبون.
۲. [قدیمی] آسان؛ سهل.
〈 خوارخوار: (قید) [قدیمی] بیهوده؛ عبث.
پست، توسریخور، حقیر، خفیف، دنی، ذلیل، زبون، سرافکنده، سقط، فرومایه، متذلل، محقر ≠ عزیز
۱. پست، توسریخور، حقیر، خفیف، دنی، ذلیل، زبون، سرافکنده، سقط، فرومایه، متذلل، محقر ≠ عزیز
۲. بیمقدار، بیارزش، بیقدر
۳. بیمصرف، مهمل