چنگ . [ چ ُ ] (اِ) سخن و گفتار بود. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || امر بسخن کردن . (آنندراج ) (انجمن آرا). و رجوع به چنگیدن شود. || برچیدن مرغ دانه را از زمین . (برهان ). و دانه که مرغ از زمین برچیند. (ناظم الاطباء). || کشتی و جهاز بزرگ . (برهان ) (ناظم الاطباء).
منقار.
۱. (موسیقی) از سازهای سیمی قدیمی که ۴۶ سیم دارد و با انگشتان دست نواخته میشود؛ هارپ: ◻︎ پیران چنگپشت و جوانان چنگزلف / در چنگ، جام باده و در گوش بانگ «چنگ» (سوزنی: ۲۳۲).
۲. (صفت) [قدیمی] هرچیز خمیده یا سرکج؛ خمیده؛ منحنی.
〈 چنگ زدن: (مصدر لازم) نواختن چنگ.
( ~.) (ص .) منحنی ، خمیده .
(چُ) (اِ.) = چنگیدن : سخن ، گفتار.
(چَ) (اِ.) پنجه و مجموعة انگشتان انسان و دیگر جانوران .
( ~.) [ په . ] (اِ.) یکی از سازهای سیمی که به وسیلة انگشتان دست نواخته می شود.
(گنابادی) چُنگ؛ نوک پرندگان، منقار. || نوک و قلۀ کوه.
به اندازه ی یک مشت
شالی درو شده ای که در یک مشت جای گیرد
۱فلج شدن و جمع شدن اعضای بدن در اثر گرفتگی عضلات ۲مجموعه ...
ساز
اختیار
پنجه، دست
قلاب، کجک
چنگال، مخلب
پنجه، خمیده
منقار، تک، نوک
۱. چنگال، مخلب
۲. منقار، تک، نوک
۳. پنجه، دست
۴. اختیار
۵. ساز
۶. پنجه، خمیده
۷. قلاب، کجک