معانی کلمه : اول
لغت نامه دهخدا
اول . [ اُ وَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اولی ̍ که مؤنث اول است . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
اول . [ اُوْ وَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اولی ̍. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ِ اولی مؤنث اول . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
ویژگی هر که یا هر چیز که در مقام نخست و پیش از چیزهای دیگر باشد، یکم.
فرهنگ معین
( اَ وُ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ اوایل . ۱ - آغاز. ۲ - نخست ، نخستین .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نخست، یکم، ضد آخر، اولین:درفارسی به معنی نخستین
( اسم ) ۱ - آغاز مقابل انجام پایان ۲ - نخست نخستین یکم مقابل آخر. جمع : اوایل اولون اولین . یا از اول تا آخر . از آغاز تا انجام . یا اول از همه . پیش از همه پیش از هر چیز . ۳ - (اسم ) اسمی است از اسمائ حسنی (خدا )
نامی از نامهای خدایتعالی و آنکه همیشه بود .
( اسم ) ۱ - آغاز مقابل انجام پایان ۲ - نخست نخستین یکم مقابل آخر. جمع : اوایل اولون اولین . یا از اول تا آخر . از آغاز تا انجام . یا اول از همه . پیش از همه پیش از هر چیز . ۳ - (اسم ) اسمی است از اسمائ حسنی (خدا )
نامی از نامهای خدایتعالی و آنکه همیشه بود .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: avval
طاری: avvel
طامه ای: avvel
طرقی: avval
کشه ای: avval
نطنزی: avvel
مترادف و متضاد
آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوایل، بدو، عنفوان، غره، نخست، یکم ≠ آخر، انتها
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
نخست، یکم
واژه نامه بختیاریکا
( اَوُل (اَبُل) ) از گونه های درختان بی ثمر با نام کاج وحشی
( اَوُل ) از اسامی مردانه؛ مخفف واژه عبدلله یا کلماتی که با ابو ال شروع میشوند مثل ابوالفتح
( اَوُل ) از اسامی مردانه؛ مخفف واژه عبدلله یا کلماتی که با ابو ال شروع میشوند مثل ابوالفتح
