مال . [ مال ل ] (ع ص ) رجل مال ، بستوه آمده . (منتهی الارب ). رجل مال ، مرد بستوه آمده . (ناظم الاطباء).
۱. = مالیدن
۲. مالنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خشتمال، نمدمال.
۳. مالیده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): پایمال.
۱. دارایی.
۲. آنچه در ملک شخص باشد.
۳. چهارپای بارکش مانند اسب، استر، الاغ و مانند آن.
۴. [مجاز] در خور توجه و دندانگیر.
۵. [قدیمی] مالیات؛ خراج.
〈 مال جامد: زر و سیم؛ مال صامت.
[ ع . ] (اِ.) دارایی ، ثروت . ج . اموال .
مال:(mal) در گویش گنابادی به حیواناتی که جز پستانداران اند و در مالکیت انسان اند اطلاق می شود، مانند گوسفند، شتر و... در گویش گنابادی به زن زیبا هم مال گویند.
۱نشانه رفتن چیزی ۲دام اهلی ۳مالنده اثر ۴سرمایه
1. ثروت، دارایى؛ 2. اسب.
بازگشت
اهل، شهروند
آن، متعلق به
عاقبت، فرجام
جنس، کالا، متاع
مرجع، محلبازگشت
پول، وجه، سرمایه
احشام، حیوان، دواب
سرانجام، پایان، نتیجه
طرفه، دندانگیر، باب دندان، درخورتوجه
تمکن، تمول، ثروت، خواسته، دارایی، مایملک، مکنت، ملک، نعمت، نوا، هستی