وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
برادر بد آن شاه را سروریخنیده به مردی به هر کشوریپدرشان ز گیتی چو بربست رختشدند این دو جوینده تاج و تختزمانی نشدشان دل از جنگ سیرسرانجام خاقان یغر گشت چیربرادرش کشته شد از پیش اویپسر ماند از او سرکشی کینهجویدلیری که نامش تکینتاش بودهمه ساله با عم به پرخاش بودنهان هر گهی تاختن ساختیبه تاراج بومش برانداختیزمانی ز کین پدر توختننیاسودی از غارت و سوختنیکی بهره بگرفته بد کشورششکسته بسی گونهگون لشکرشهمین هفته کآمد سپهبد فرازهمی خواست آمد سوی جنگ بازدر اندیشه خاقان گرفتار بودکش از هر دو سو رزم و پیکار بودبه هم با مهان انجمن کرد و گفتکه گردون ندانم چه دارد نهفتاز این پهلوان وز برادر پسرندانم چه آورد خواهم به سرز دو رویه دشمن ندانم برستنه پیداست کاختر کرا یاورستچنانم که سرگشتهای روز تنگرهش پیش غرقاب وز پس نهنگکنون چاره جویید تا چون کنیمکه این خار از پای بیرون کنیمره آموز و روزی ده و چاره گربوند این سه مر بی پدر را پدربسی رای زد هر کس از روی کارسرانجام گفتند کای شهریارچو آتش نمایدت از دور دوداز آن به که سوزدت نزدیک زودشهان و بزرگان روی زمینچه فرخ پدرت و چه فغفور چینهمه باژ ضحاک را دادهاندز کامش برون گام ننهادهاندفریدون از او به به فرنگ و فرهمیدون به داد و نژاد و گهرگر او را تو فرمان بری ننگ نیستترا با سپهدار او جنگ نیستهر آن ریش کز مرهم آید به راهتو داغش کنی بیش گردد تباههمه کاخ و ایوان به بزم و به خوانبیارای و این پهلوان را بخوانبر او بر شمر هدیه چندان ز گنجکش آسان شود هر چه دیدست رنجپس آن گه بدو از برادر پسربخوان نامه های گله سر به سرکه او خود ز دشمن کشد کین تونهد بر سپهر برین زین توبه دست کسان چون توان گشت شیرنباید ترا پیش او شد دلیرپسندید خاقان و پیش گوانبفرمود پاسخ سوی پهلوانپس از نام و یاد جهان آفرینز دل بر سپهبد گرفت آفریندگر گفت کز باژ و هدیه ز گنجدهم هر چه گویی ندارم به رنجسزد شاه ایران اگر سر کشستکه او را چو تو گرد لشکر کشستاگر خواهد از من شه نام جویفرستم سرم بر طبق پیش اویبدین باژ دو دیده گوهر کنمز تن پوستم بدره زر کنمولی آرزو دارم از تو یکیکه آری به کاخم درنگ اندکیبوی شاد یک هفته مهمان منبیارای این میهن و مان منبه جان فریدون اگر دانی امکز این آرزو شاد گردانی امفرستاده را باره خویش دادوز اندازه دیبا و زر بیش دادگُسی کردش و شد فرسته چو بادپیام آنچه بد گفت و نامه بدادسپهدار از آن گفتها گشت رامکه پیغام بد با نوید و خرامسوی شاه با لشکر آغاز کردوز آن روی خاقان بشد ساز کردهزار اسپ رود از فسیله گزیددو رَه ده هزار از بره سربریدز گاوان فربه همی چل هزارز نخچیر و مرغان فزون از شماردو ره صد هزار دگر گوسفندهمه کشت و بر دشت و صحرا فکندپذیره به پیش سپهدار شدچو یکجای دیدارشان باز شدبه بر یکدگر را هم از پشت زینگرفتند این شاد از آن آن از اینبه یکجای بودند خوش هر دوانهمه راه هم پرسش و هم عنانسپهدار با هر که بود از سپاهنشستند بر خوان هم از گرد راهز هر خوردنی ساز چندان گروهیکی دشت بد گردش اندر دو کوهپر از گور و نخچیر کوهش همهبه دشت اندر از گور و آهو رمهبه هر گام جامی پر از لعل میطبقهای نقل و درم زیرپیرده در رده کاسه و خوان و جامفروزان به مجمر دورن عود خامبه زیر از طوایف نهفته زمینز بر کله در کله دیبای چینسپاهی ز شهد و شکر ساختههمه نیزه در دست و تیغ آختهگروهی به پیکار رفته فرازگروهی به نخچیر با یوز و بازز حلوا به هر صیفی میوهدارهمه برکشان شکر و قند بارطبقها و جام از کران تا کرانبه مشک و می اندوده و زعفرانسپهریست هر جام گفتی مگرمهش انگبین و ستاره شکرکمربسته در پیش خوبان پرستهمه باده و باد بیزان به دستچنان روشن از می بلورین ایاغکز او کور دیده بهشب بیچراغدم نای هر جای و چنگ و ربابپراکنده مستان بر آتش کبابگرفته خورشها همه کوه و دشتکشان پیشکار آب و دستار و طشتبه بوی خورشها ددان تاختهزبر در هوا مرغ صف ساختهنشسته به خوان یکسر ایرانیانهمه چینیان پیش بسته میانشب و روز خاقان پرستش نمایکمربسته پیش سپهبد به پایجدا خوانش هر روز دادی بلاشیکی ابر بد ویژه دینار پاشسر هفته آمد نوندی فرازکه آورد لشکر تکینتاش بازز ناگه خروشی برآمد به ابرشد آن بزم بر سان کام هژبرسپهبد به خاقان یغر گفت چیستچه لشکر رسید و تکینتاش کیستبگسترد خاقان سخن سر به سرگله هر چه بدش از برادر پسرسپهدار گفت اینت غمری دلیرکز اینسان شدست از سر خویش سیرمن اینجا و او رزمکوش آمدستهمانا که خونش به جوش آمدستیکست ابلهان را شتاب و شکیبسواران بد را چه بالا چه شیبترا دل بدین غم نباید سپردکه تنها بس او را نریمان گردگرش صدهزاراند گردان جنگهمه درگه جنگ و کین تیز چنگببینی که چون گویم ای شیر هینکه خونشان ستاند به شمشیر کینچنان کن که شبگیر با یوز و بازخرامیم مر جنگ را پیشبازمی و بزم کاینجاست آنجا بریمنریمان زند تیغ و ما میخوریممن از ویژهگردان گزینم هزارتو بگزین هم از لشکر اندک سواربدان تا چو اندک نماید سپاهدلیری کند دشمن آید به راهمگر ناگهش سر به دام آورموز این کار فرجام نام آورمچو پر حواصل برآورد زاغبرافروخت ز ایوان نیلی چراغهمان نامزد کرد اندک سپاهببردند و راندند یک هفته راهبه بزم و به نخچیر بر کوه و دشتچنین تا بژی برز دیدار گشتبر آن تیغ بژ از بر کوهسارتکینتاش با جنگیان دههزاربگفتند از ایران دلیری سترگرسیدست نو با سپاهی بزرگز خاقان یغر جنگ تو خواستستوز ایران نبرد ترا خاستستز تیغ بژ آمد به پایین کوهبزد صف کین با سپه همگروهنیامدش باک از دلیری که بودچو گرد سپه دید بشتافت زود