معانی کلمه : اندازه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. هرچه با آن چیزی را بسنجند، آنچه مقدار چیزی را با آن تعیین کنند، مقدار، مقیاس، پیمانه.
۲. کمیتی که بتوان آن را بر اساس معیارهای مخصوص سنجید.
۳. حد معقول و مورد پذیرش برای چیزی.
۴. [قدیمی] قدر، مرتبه، لیاقت.
۲. کمیتی که بتوان آن را بر اساس معیارهای مخصوص سنجید.
۳. حد معقول و مورد پذیرش برای چیزی.
۴. [قدیمی] قدر، مرتبه، لیاقت.
فرهنگ معین
(اَ زِ ) (اِ. ) ۱ - مقدار. ۲ - پیمانة هر چیز. ۳ - قدر، مرتبه .
فرهنگ فارسی
تابعی که به هر مجموعه از یک سیگماجبر (sigma algebra)، عددی نامنفی چنان نسبت دهد که مقدار مجموعۀ تهی برابر با صفر و مقدار اجتماع هر تعداد شمارایی از مجموعهها برابر با مجموع مقدارهای آنها شود
مترادف و متضاد
قطع
معادل
پایگاه، پایه، قدر، مرتبه، مکانت، منزلت
پیمانه، تعداد، حد، شمار، کیل، معیار، مقدار، مقیاس، میزان، وزن
۱. پیمانه، تعداد، حد، شمار، کیل، معیار، مقدار، مقیاس، میزان، وزن
۲. پایگاه، پایه، قدر، مرتبه، مکانت، منزلت
۳. قطع
۴. معادل
واژه نامه بختیاریکا
بَر؛ با؛ تَل؛ قُرند؛ قُرُو؛ هندا؛چند
هَزَین ( هزنگ )
هَزَین ( هزنگ )
فرهنگستان زبان و ادب
{measure} [ریاضی] تابعی که به هر مجموعه از یک سیگماجبر (sigma algebra )، عددی نامنفی چنان نسبت دهد که مقدار مجموعۀ تهی برابر با صفر و مقدار اجتماع هر تعداد شمارایی از مجموعه ها برابر با مجموع مقدارهای آنها شود
