معانی کلمه : خاقان
لغت نامه دهخدا
خاقان . (اِخ ) ابن المؤمل بن خاقان . یکی از خطباء بوده است . (البیان و التبیین ج 1 ص 279).
فرهنگ عمید
۱. لقب پادشاهان چین و ترکستان
۲. پادشاه، شاهنشاه.
۳. در دورۀ قاجار، لقب بعضی از درباریان و نزدیکان شاه، مقرب الخاقان.
۲. پادشاه، شاهنشاه.
۳. در دورۀ قاجار، لقب بعضی از درباریان و نزدیکان شاه، مقرب الخاقان.
فرهنگ معین
[ تُر - معر. ] (اِ. ) لقبی برای پادشاهان چین و ترکستان . ج . خواقین .
فرهنگ فارسی
خانان، خان، پادشاه، لقب پادشاه چین وترکستان
( اسم ) عنوانی است که بیاد شاهان چین و ترکان داده اند . جمع : خواقین .
تخلص فتحعلیشاه قاجار بوده است .
( اسم ) عنوانی است که بیاد شاهان چین و ترکان داده اند . جمع : خواقین .
تخلص فتحعلیشاه قاجار بوده است .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: خاقان (پسر) (ترکی)
معنی: لقب پادشاهان چین و ترک، پادشاه
معنی: لقب پادشاهان چین و ترک، پادشاه
مترادف و متضاد
khan (اسم)
خان، منزلگاه بین راه، کاروانسرای، خاقان
