تاخته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف / نف ) تافته. ( جهانگیری ). تافته است که از تابیدن ریسمان و ابریشم است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). ریسمان باریک باشد سخت. ( فرهنگ اسدی نخجوانی ). تارریسمان تاب خورده باشد یعنی تافته. ( صحاح الفرس ). تار بادخورده و تافته بود. ( فرهنگ اوبهی ) : ای آنکه همی تاخته ریسی از منبر ( کذا )باریکتر از من نه بریسی نه برشتی.رودکی ( از فرهنگ اسدی نخجوانی ).ز هول تاختن و کین...
فرهنگ عمید
در حال تاختن، به سرعت.
فرهنگ معین
(تِ ) (ص مف . ) ۱ - دویده . ۲ - غارت شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - دویده . ۲- دوانیده ( اسب و مانند آن ) . ۳- غارت شده. ۴- ریخته ( خون ادرار و مانند آن ) . ۵- تافته تابیده ( ریسمان ابریشم ).۶- بتاخت .