خیز، ای بت بهشتی، آن جام می بیارکار دی بهشت کرد جهان را بهشت وارنقش خورنقست همه باغ و بوستانفرش ستبرقست همه دشت و کوهسارفرشی فگنده دشت، پر از نقش بافرینتاجی نهاده باغ، پر از در افتخارآن چون بهار خانه چین پر از نقش چیناین چون نگار خانه مانی پر از نگارآن افسر مرصع شاخ سمن نگرو آن پرده موشح گلهای کامگاراین چون عذار حورا پر گوهرین سرشکو آن چون بساط خلد پر از عنبرین عذارگلبن عروس وار بیاراست خویشتنابرش مشاطه وار همی شوید از غبارگاهی طویله بندد از گوهرین صدفگاهی نقاب پوشد از پرده بخارآن لاله نهفته در و آب چشم ابرگویی که جامهای عقیقست پر عقاریا شعلهای آتش ترست اندر آبیا موجهای لعل بدخشیست در شراریا لعبتان باغ بهشتی شدند بازآراسته بدرو گهر گوش و گوشوارآن از ردای رضوان پوشید قرطه ایوین از پر فریشتگان دوخته ازارآن لوحهای موسی بر گرد کوه و دشتو آن صفحهای مانی بر سرو و بر چناراز ژاله نقش این همه پر گوهر بدیعوز لاله فرش آن همه یاقوت آبداررنگست، رنگرنگ، همه کوهسار و دشتطیره است، طرفه طرفه، همه طرف جویباریک کوهسار نعره نخجیر جفت جوییک مرغزار ناله مرغان زارزارهامون ستاره رخ شد و گردون ستاره بخشصحرا ستاره بر شد و گلبن ستاره بارعالم شده بوصل چنین نوبهار خوشمن زار و دور از آن رخ مانند نو بهارای نوبهار عاشق، آمد بهار نونو بنده دور مانده از آن روی چون بهارروزی هزار بار بپیش خیال تودیده کنم بجای سرشک، ای صنم، نثارما را چو روزگار فراموش کرده اییارا، شکایت از تو کنم یا ز روزگار؟گر آرزوی روی تو جرمیست عفو کنور انتظار وصل تو خونیست در گذارگرد وداعگاه تو،ای دوست، روز و شبیعقوب وار مانده خروشان و سوگوارپیرامنم ز آب دو دیده چو آبگیرپیراهنم ز خون دو چشمم چو لاله زارنه بر وصال روی تو ای دوست، دسترسنه بر دریغ و حسرت هجران تو قرارگه لاله بر دمد بر خم بر، ز خون دلگه سبزه بر دمد، زنم دیده بر کنارهر قطره ای کز آب دو چشمم فرو چکدگردد ز آتش دلم اندر زمان شرارای یادگار مانده مرا یاد روی خویشیاد رهی نوشته تو بر پشت یادگاراز تو بیاد روی تو خرسند گشته امزان پس که می بداشتمت در دل استوارگر یک نفس فراق تو اندیشه کردمیگشتی ز بیم هجر دل و جان من فگاراکنون تو دوری از من و من بی تو زنده امسختا که آدمیست بر احداث روزگار!شرطیست مر مرا که: نگیرم بجز تو دوستعهدیست مر مرا که: نخواهم بجز تو یارگر کالبد بخاک رساند مرا فراقدر زیر خاک باشمت، ای دوست، خواستارما بندگان شاه جهانیم و نیک عهدجز نیک عهد نبود نزدیک شهریارشاه جهان، سپهر هنر، آفتاب جودسلطان شرق، ناصر دین، شمسه تبارگنج محاسن و سر اخیار، ابوالحسننصر، آن نصیر دولت، منصور کردگارشاهی، که تا خدای جهان را بیافریدچون او ندید چشم ستاره بزرگواراز جود او نهایت موجود شد نهانوز فضل او کمال شرف گشت آشکاراندازه هنر هنر او کند پدیدآوازه خرد خرد او کند عیارفخرست ملک را بچنو شاه ملک بخشعزست بخت را بچنو شاه تاجدارنی در خرد قیاسش معقول در خردنی در هنر صفاتش معدود در شمارمعلوم اوست هر چه معانیست در علومموروث اوست هر چه نهانیست در بحارآثار عدل او چو ستاره است بی عدددریای جود او چو سپهرست بی کناررایش چو اصل پاکش پاکیزه از عیوبرسمش چو اعتقادش تابنده تر زنارگر باد جاه او بزمین بر گذر کندور گرد موکبش بفلک بر کند گذاراین توتیای چشم شرف گردد از شرفو آن یک قبول عالم اقبال از افتخارای خسروی، که دولت و اقبال روز و شبدارند گرد درگه میمون تو قراراین از منازعان تو صافی کند جهانو آن از مخالفان تو خالی کند دیارابری تو روز بزم و هزبری تو روز رزمنیلی بروز بخشش و پیلی بروز کارمیدان پر اژدها شود از تو بروز جنگمجلس پر آفتاب بود از تو روز بارشمشیر تو قضای بدست، ای ملک، که اونه در قراب راحت دارد، نه در قرارتا او پدید نامد معلوم کس نشدخورشید خون فشان و سپهر سرشک بارگر ذوالفقار معجز دین بود، ای ملکتیغ ذوالفقار و صفات تو ذوالفقارروزی که گرد معرکه تیره کند هواگردد زمین چو قیر و فلک تار همچو قارکیمخت کوه بگسلد از زخم بانگ کوسگوش زمانه کر شود از هول گیر و داربی مهر چهرهای دلیران شود زریربی باده چشمهای شجاعان کند خماربر حلقهای جوشن خون مبارزانگردد چو لعل خرده بپیروزه بر نگارشوریده پیل وار در آیی تو در مصافچون شیر گرسنه که شتابد پی شکارگه گرد بر فشانی بر گوشه فلکگه آب بر جهانی در دیده سوارگاهی کنی ز کشته همه روی دشت کوهگاهی کنی بنیزه همه روی کوه غاراز موج خون کنی تو پر جبرئیل سرخوز جان بدسگال رخ آفتاب تارهر حمله ای که آری بوسه دهد ز جانبر نعل توسن تو جان سفندیاراز جود دست تو عجب آید مرا همیتا بر عنان چگونه کنی دست استوار؟رمح تو بند حادثه بگشاید از سپهرگرز تو برج کنگره بر دارد از حصارآسیب نعل اسب تو اندر زمین جنگبر آسمان زمین دگر سازد از غبارگور افگند بباد و سوار افگند بعکستیغ تو در نبرد و خدنگ تو در شکارور عکس تیغ تو بهوا روشنی دهدارواح کشتگان شود اندر هوا فگارای کار زار کرده بر اعدای ملک خویشوای آن کسی که پیش تو آید بکار زارتو سایه خدایی و از روی حفظ خلقنشگفت اگر عذاب تو باشد خدای وارابلیس را خدای تعالی عزیز کردآنگه چنانکه خواست لعین کردو خاکسارچندین هزار دست بر آورده در دعابا یا رب و تضرع و زاری و زینهارهرگز خدای ضایع کی ماند، ای ملک؟خوش زی و عمر خویش بشادی همی گذاررنجه مباش هرگز، زین پس بدولتتاز لشکر تو یک تن وز دشمنان هزارای خسروی، که دولت بی رنج و گنج تواز جان بد سگال بر آرد همی دمارمن بنده گر زیاد تو جان پرورم ز دورحاسد چه خواهد از من رنجور دل فگار؟تا آب و خاک و آتش و باد، این چهار ضدبا یک دگر بطبع نگردند سازگارتا هر شبی کنار فلک گردد از نجومچون چشم عشق بازان پر در شاهوارشاه جهان مظفر و منصور باد و باداز عمر شادمانه و از ملک شاد خواردرگاه او ز جاه شده قبله ملوکمیدان او ز فخر شده مقصد کبارنیکو سگال دولت او همچو او عزیزبدخواه جان او شده از غم ذلیل و خوارچشمش همه بقد سواران سرو قددستش همه بزلف نگاران گل عذار