معانی کلمه : بساط
لغت نامه دهخدا
بساط. [ ب ُ / ب ِ ] (ع اِ) ج ِ بِسط و بُسط و بُسُط. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. گستردنی، هر چیز گستردنی، مانندِ فرش، سفره، و مانندِ آن.
۲. [مجاز] سرمایه، دستگاه.
۳. [قدیمی] زمین وسیع.
۲. [مجاز] سرمایه، دستگاه.
۳. [قدیمی] زمین وسیع.
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع . ] ( اِ. ) ۱ - گستردنی . ۲ - شادروان . ۳ - فراخی میدان . ۴ - سفرة چرمین .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
عرصه، میدان
ادیم، خوان، سفره
مجلس، محفل، محضر
پهنه، عرصه، گستره
اثاث، اثاثیه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع
۱. فرش، گستردنی
۲. اثاث، اثاثیه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع
۳. ادیم، خوان، سفره
۴. عرصه، میدان
۵. مجلس، محفل، محضر
۶. پهنه، عرصه، گستره
