بدسگال. [ ب َ س َ / س ِ ] ( ص مرکب ) بداندیش. بدخواه. دشمن. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ) : دل من پر آزار از آن بدسگال نبد دست من چیره بر بدهمال.ابوشکور.پدید آمد آن فره ایزدی برفت از دل بدسگالان بدی.دقیقی.روان نیاکان ما خوش کنیددل بدسگالان پر آتش کنید.فردوسی.ببرد پی بدسگالان ز خاک بروی زمین بر نماند مغاک.فردوسی.اگر تاو دارد بروز نبردسر بدسگال اندر آرد بگرد.فردوسی.هر کسی کو بدسگال ش...
فرهنگ عمید
بداندیش، بدخواه: تو نیکوروش باش تا بدسگال / نیابد به نقص تو گفتن مجال (سعدی۱: ۱۳۳ ).
فرهنگ معین
(بَ. س ِ ) (ص فا. ) بداندیش ، بدخواه .
فرهنگ فارسی
بداندیش، بدخواه ( اسم ) ۱ - بداندیش بدخواه . ۲ - بدگوی مقابل نیکو سگال .