مرد چو باشد بوقت کار هراسانمشکل گردد و را بدیده هر آسانعزم درست و دل قویت چو باشدکوه توانی همی بسفت به پیکانباید دل ساخت ز آهنی که نگردددستخوش امتحان و آژده سوهانمشت چو سندان اگر نداری هرگزمی نتوانی نواخت مشت بسندانشیر خدا را شراب خون عدو شدکاسه سر خصم و تیغ و خنجر ریحانتا چو خضر نسپری مسالک ظلمتره نبری در کنار چشمه حیوانصاحب لامیه العجم نشنیدیدفخر نماید که لا اخل بغزلانهر که در ایوان فشرد حلق صراحیپای نتاند فشرد در صف میداننادان خود را همی فکنده بگوریدر چه ویل از هوای چاه ز نخدانباید دل را نمود گونه دریاساخت تن از ابرو کرد دانش بارانبی هنر از بخت ناله دارد چونانکس گره دست برگشود بدندانبخت کدام است و چرخ کیست قضاچهباید در کار دست و پا و دل و جاندلکش و هشیار و نغز باید گفتارمحکم و ستوار و سخت باید پیمانبخت اگر کاردان و کارکن آمدخارج گشتی اصول خلق ز میزانآب روان همچو کوه کردی پیکرکوه گران همچو آب کردی ستخواناینکه بشهنامه گفت خواجه طوسیبیژن را بخت چیره کرد بهومانفی المثل ار دانیش مطابق واقعنادره کاری فتاده است بدورانگوهر دانش ترا چو باشد در تنجیب توان پرکنی ز گوهر و مرجانسیرت انسان همی بباید ازیراکمهر گیانیز شد بصورت انسانتا بجهان نام نیک مانی برجایبر سر گردون سمند همت بجهانننگ بیفکن تن از هلاک میندیشنام طلب کن دل از زوال مترسانسخت همی کوش در مقابل دشمنتند همی جوش در مقابل فرسانالتونتاش آن امیر خطه خوارزمچون ز مصاف علی تکین شد نالانتا نفس آخرین که دست ز جان شستپای جلادت برون نهشت ز میدانداشت بهنگام نزع گونه عبهرآن رخ رنگین که چون شقایق نعماناحمد عبدالصمد ستاده ببالینشگریه کنان بود همچو ابر به نیساندید چو خوارزم شه گریستنش راگفت بمن بر مدار ناله و افغانمرگ مرا کی ز گریه یابی چارهدرد مرا کی ز ناله تانی درمانمن سر و سامان زندگی دهم از دستتو بسپاه و ملک ده سر و سامانتا نشناسد عدو که خصمی چون منداده در آماجگاه ناوک اوجانمی بنخواهم بیان قصه و تاریخورنه حکایات نغز کردم عنوانغصه مجنون و خوبروئی لیلیقصه ابسال و روزگار سلامانترجمه داستان خضر و سکندرعاقبت فتنهای دیو و سلیمانتا بنیوشند خلق و عبرت گیرنداز سیر مردمان و کار بزرگانمهمان باشیم این دو روز و بناچاردیر و یا زود رفت باید مهمانای خنک انرا که نام نیک گذاردباقی و جاوید در صحیفه کیهانهمچو امیری که از مدیح خداوندفخر کند تا ابد به اعشی و حسانخواجه افخم خدایگان معظمکشتی دانش محیط حکمت و عرفانمیر مهین آسمان رفعت و اقبالقطب یقین آفتاب کشور ایقانحضرت اعظم مهین امیر نظام آنکدر کف او شد نظام عالم امکانداور سیف و قلم وزیر جهان بخشصاحب چتر و علم امیر جهانبانچاکر بزمش بر از نبیره جوزیحاسد جاهش کم از معلم صبیانپیل بدزدد همی ز بیمش خرطومشیر بخاید همی ز سهمش دندانآذر آبادگان ز مهرش آبادفضل و هنر اندرو چو لاله و ریحانمن دخله کان آمنا نبشته استعدلش بر باب این همایون بستانگشته ز گلهای رنگ رنگ بعینهبستر مأمون شب عروسی بورانماهی و مرغش در آبگیر شناورچون دل عاشق بروز وعده جانانتا بدمد اندرین فیافی لالهتا بچمد اندرین مراتع حیوانتند نبیند کسی بدیده نرگستیز نراند کسی بجانب ظبیانمار در این روضه مهره داده بگنجشکشیر در این بیشه رام گشته بغزلانسیل بناگه در اوفتاد در این شهرچونان سیلی که کس ندیده بدانسانکرد بیکباره کوهها را دریاکند بیکباره خانها را بنیانهمچون سیل العرم که شهر سباراکند ز بن دانی ار بخواندی قرانفریاد از جان اهل شهر برآمدبر در وی شد روان کلانتر و دهقانگفتند ای خواجه بزرگ خجستهگفتند ای صاحب رشید سخندانآب نموده است خاکهامان هموارسیل نموده است خانهامان ویرانشست یکی آنچه کاشتیم بصحرابرد یکی آنچه داشتیم در ایوانزنهار ای داد بخش خسته دلان زودداد دل ما ز چرخ گردون بستانمیر مهین چون بدید روز رعیتبگشود ابواب لطف و رحمت و احسانگفت چو از آسمان بلا شده نازلعاقله چرخم و مؤدب کیوانسیل ز خشم من است چاره کنم اینابر بدست من است سود دهد آنآنچه خسارت رسیده است شما راهین بنمائید تا ببخشم تاوانخانه چوبین و سقفهای گلین رابهتر سازم ز صدهزار گلستانگفت و وفا کرد ساخت در دو سه روزیخانه هر یک برا ز فراخور ایشانالحق اینمردمی که زاد ازین میرواینهمه بخشش ز لعل و گوهر و مرجانبشگفت آید بچشم خلق از ایراکذاتش پیدا و قدر ذاتش پنهانقصه میر مهین و مردم گیتیقصه پیل است و سیر کردن عمیانای لب لعلت حدیث عیسی مریمای سر کلکت عصای موسی عمرانقبله گه جز درگهت نشیمن طاغوتسجده که جز بر درت عبادت اوثانهر دو کفت همچو دو درخت برومندگشته ز تیغ و قلم ذواتاافنانگه ز کفت فخر کرده خامه بشمشیرگه ز کفت رشک برده خامه بچوگانبسکه فزودی بعدل و داد بفرسنگدر پی ظلم اندر است هر شبه دهقانهمچو کسی کش دهان ز خوردن حلوارنجد و جوید از آن بترشی درمانسبحان الله که ظلم نیز از این ملکگشته ابا صد هزار پای گریزانقصه عدل تو و گریختن ظلمخواندن بسم الله هست و راندن شیطانخور، سوی برج اسد شده است در اینروزتا برکاب تو شیر سازد قربانحضرت باری اگر فدای سماعیلکبش فرستاد هم ز روضه رضوانبهر فدای تو از نژاد سماعیلکبش کتائب رسید و صاحب ثعبانآمدم اینک بحضرت تو نهم رویآمدم اینک بدرگه تو دهم جانتا که رسد اعشی از یمامه و بطحاتا که بود نابغه ز جعده و ذبیاناعشی را روح در بر تو ثناگوینابغه را هوش بر در تو ثناخوان