معانی کلمه : دیو
لغت نامه دهخدا
دیو. [ وْ ] (هندی ، اِ) دیب . جزیره (به زبان مردم هند): مالدیو. لاکدیو. (یادداشت دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. موجود خیالی و افسانهای که هیکل او شبیه انسان اما بسیار تنومند و زشت و مهیب و دارای شاخ و دم بوده.
۲. [قدیمی، مجاز] موجود گمراهکننده و بدکار نظیر شیطان.
۳. [قدیمی] مردان قویهیکل و دلاور. Δ مراد از دیوهای مازندران مردان تنومند بوده که پوشاکی از پوست حیوانات بر تن میکردهاند.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - موجودی خیالی شبیه به انسان ، اما بسیار تنومند و زشت دارای شاخ و دُم . ۲ - ابلیس ، شیطان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
دیو (شخصیت عروسکی). دیو شخصیتی عروسکی از مجموعهٔ نمایشی کلاه قرمزی است.
• ماچ ماچ ماچ!• خاله، خاله ازت منتفرم!• شب به فنا!
• ماچ ماچ ماچ!• خاله، خاله ازت منتفرم!• شب به فنا!
wikiquote: دیو_(شخصیت_عروسکی)
گویش اصفهانی
تکیه ای: dib
طاری: div
طامه ای: div
طرقی: div
کشه ای: div
نطنزی: div
مترادف و متضاد
ابلیس، اهرمن، اهریمن، روحپلید، شیطان، عفریت ≠ فرشته، ملک
