وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
برآمد بامدادان مهر روشنبه پهنای فلک گسترد دامنچو ترکی آتشین رخ بر نشستهفراز صحن دیبای ملونبرآمد آفتاب از چرخ گردونچنان آتش که می بجهد ز آهنکواکب جملگی گشتند مستورز شرم طلعت خورشید روشنبسان خرمنی سیمین که ناگاهفتد آتش در آن سیمینه خرمندریچه صبح را روزن گشودندسر خورشید بیرون شد ز روزنتو پنداری بترکستان مشرقبرون آمد همی از چاه بیژنپی تاراج گردون مهر تابانتن از زر ساخت اما دل ز آهنتو گوئی بر امین فرزند هارونبتازد هر ثمه فرزند اعینفلک گوهر همی بزید بغربالزمین عنبر همی ساید بهاونیکی چون دیده فرهاد چینییکی چون طره خاتون ارمنفراز سرو بن بنشسته قمریبسان مؤذنی بر بام مأذنفرو بردند سوزن در رگ شاخبجوشد خون ز جای زخم سوزنبدوش نارون چتر ملمعبدست پیلگوشان باد بیزننماید نوگل اندر شاخ جلوهنوازد بلبل اندر باغ ارغنیکی همچون زنی هر هفت کردهدگر مانند مردی ارغنون زنبروی آبگیر زا باد شبگیرفتاده صدهزاران چین و آژنچو سیمین جوشنی کز حلقهایشدرفتد چین بر آن سیمینه جوشنروان مرغابیان دردا من جویخرامان سروکان بر طرف گلشنیکی چون بر حریر آسمانینشانده دانها از در معدندگر چون بر سر صرح ممردزده بلقیس بالا طرف دامننگون شد لاله اندر شاخ گوئیفرامرز است اندر دار بهمنو یا، بر دم استر بسته شاپورسر زلف نضیره بنت ضیزندریده ناف ابر از دشنه بادچنان سهراب از تیغ تهمتنبریده دست باد از خنجر بیدچو تیغ شاهزاده دست رهزنولیعهد ملک شه ناصرالدینمظفر شه امیر پاک دیدنتنش با گوهر پرویز و کسریسرش با افسر دارا و بهمنشکسته عدل او پیشانی ظلمچو پیشانی جلوت از فلاخنچو در کف گیرد آن تیع شررباربنهراسد دل از یکدشت دشمنبود با صدهزاران خصم چونانخروسی با هزاران مشت ارزنبگنجش کمتر از یکحبه قارونبچنگش کمتر از میلاد قارنفکنده ظلم را از طاق گردونچنان کاشکسته او را دست و گردنتو گوئی در فکنده دست یزدانز طاق کعبه اصنام برهمنامیرالمؤمنین شاه ولایتخداوند جهان صدر مهیمنز امر حق تعالی در چنین روزبتخت خسروی آمد ممکنیمان یثرب و بطحا نبی بودچو موسی در میان مصر و مدینخطاب آمد ز یزدان کی پیمبرعلی را بر خلافت کن معینچراغ کفر را بنمای خاموشسراج عقل را فرمای روشنقدم نه در ره دلجوئی دوستمترس از بغض و کید و کین دشمنچو گوئی آشکارا قول ایمانخدایت سازد از هر فتنه ایمندلیل لیل الیل را در این روزنما با حجتی واضح مبرهنپیمبر ز امر یزدان شد پیادهاز آن رعنا نجیب شیر اوژنصنا دید عرب را خواند یکسرگشود از مخزن سر قفل مخزنببالای جهاز اشتران ساختهمای سدره رفعت نشیمنبیمن طالع ایمان برافراشتیمین الله را با دست ایمنبآهنگ جلی من کنت مولاهعلی مولاه گفت آن شاه ذوالمندر آن ساعت غریو از خلق برخاستگروهی شاد شد خلقی بشیونیکی را خار محنت شد بستخوانیکی را بار طاعت شد بگردنیکی را مغز میجوشید در سریکی را خون همی جوشید در تنولیکن امر یزدان را بناچارنهادندی جبین طوعا و کرهنای آن کز بیم شمشیرت در آجامبیندازند سم، شیران ارژنز درگاهت سلیمانی است سلمانز یمنت باب ایمان ام ایمنولیعهد شهنشاه عجم راباقبال تو گویم تهنیت منایا شهزاده با صدق و ایمانشه فرخنده میر صادق الظنتو گردونی و خورشیدت چو افسرتو خورشیدی و گردونت چو توسنچو تازی اسب، دریا کمتر از خاکچو یازی تیغ، مردان، کمتر از زنکجا بیم تو آنجا زندگی سختکجا خشم تو آنجا مرگ اهونتوئی حاکم توئی عالم بهر کارتوئی دانا توئی بینا بهر فنز همت دست داری، از کرم دلز دانش، روح داری از هنر تنز ابر دست تو، زرین کیارستگر از خون سیاوش، رست روینسنانت یافت شکل بابزن، زانکدل بدخواه شد مرغ مسمنخداوندان، به درگاه تو، چاکرسخندانان، بتوصیف تو الکنز فرمان تو باشد ناهیه لاباثبات تو گردد نافیه لنشها این چامه فرخنده نغرکه از وی چشم دانش گشته روشنمنوچهری بدین هنجار گویدشبی گیسو فرو هشته بدامنهم از خاقانی شروانی است اینضماندار سلامت شد دل منبنص لا تثنی بل تثلثبهر دو ثالثی باشد معینمسیحا زاد کلکم همچو مریمکه بد چون مادر یحیی سترونالا تا فرودین ماه است و اردیهمیشه از پی اسفند و بهمنالا تا هست توقیع سعادتبطغرای سر کلکت، مزینفلک فرسوده کن از زخم شمشیرزمین آسوده کن وز کید ایمنمبادت خوابگه جز در صف باغمبادت جایگه جز در بردنایاغت راز خون خصم بادهچراغت را ز چشمه مهر روغنبر احبابت ببارد نعمت از چرخچو بر اصحاب موسی سلوی و منبگردن دست خصمت باد بستهچنان دست شکسته بار گردننهال عدل را در باغ بنشاندرخت ظلم را از بیخ برکن