معانی کلمه : امر
لغت نامه دهخدا
امر. [ اَ م ِ ] (ع ص ) برکت یافته در مال و نسل . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
امر. [ اَ م َ ] (اِخ ) موضعی است به دیار غطفان . (از مراصدالاطلاع ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. تلختر.
۲. محکمتر.
۳. پابندتر به عهد و وفا.
۱. [جمع: اوامر] فرمان؛ حکم.
۲. [جمع: امور] کار.
۳. حادثه.
۴. (ادبی) در دستور زبان، فعلی که با آن فرمان میدهند.
۵. (تصوف) عالَم ملکوت؛ عالَم غیب.
〈 امر بهمعروف: [مقابلِ نهی از منکر] (فقه) وادار کردن مردم به کارهای پسندیده و خوب و تکالیف شرعی.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] 1 - (مص م .) فرمان دادن . 2 - (اِ.) دستور، حکم . جِ اوامر. ؛~ و نهی کردن کسی را به اطاعت از خود واداشتن .
( اَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) فرمان دادن . ۲ - (اِ. ) دستور، حکم . جِ اوامر. ،~ و نهی کردن کسی را به اطاعت از خود واداشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
فرمان دادن، فرمان، حکم، اوامر جمع، وبه معنی شان وشی ئ وکار وحادثه، امور جمع، امرکننده، فرمان دهنده، فرمانده
( صفت ) تلخ تر .
هزوارش امنا امرا پهلوی خر . بلغت زند و پازند خر .
دانشنامه عمومی
فرمایش
گویش مازنی
۱دستور – فرمان ۲کار
دره ای در کلاردشت چالوس
/omar/ مارآبی
مترادف و متضاد
قضا
فقره
جریان، حادثه، قضیه، مسئله
تحکم، حکم، دستور، فرمان، فرمایش
۱. قضا
۲. کار
۳. جریان، حادثه، قضیه، مسئله
۴. تحکم، حکم، دستور، فرمان، فرمایش
۵. فقره
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
فرمایش
