چامه. [ م َ / م ِ ]( اِ ) شعر بود. ( فرهنگ اسدی ). بمعنی شعر باشد عموماً. ( برهان ). مطلق شعر را گفته اند. چکامه نیز آمده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). هر کلام موزون و شعر عموماً. ( ناظم الاطباء ). شعر در مقابل نثر که «چانه » باشد. منظومه. نشید. سخن منظوم و موزون. کلام مقفی : یک شبانروز اندر آن خانه گاه چامه سرود و گه چانه.( از فرهنگ اسدی ). || غزل را گویند خصوصاً و آن مطلعی است با ابیات متوازنه متش...
فرهنگ عمید
۱. شعر: چون آن چامه بشنید بهرام گور / بخورد آن گران سنگ جام بلور (فردوسی: ۶/۴۸۲ ). ۲. غزل. ۳. سرود، نغمه: بتان چامه و چنگ برساختند / ز بیگانه ایوان بپرداختند (فردوسی: ۶/۵۲۱ ).
شعر، غزل، سرود ( اسم ) ۱- شعر مقابل چانه .۲- سرود نغمه . شعر بود . بمعنی شعر باشد عموما . یا غزل را گویند خصوصا و آن معطلی است با ابیات متوازن. متشار که در قافیه و ردیف کمتر از هفده بیت .
گویش مازنی
۱چروک شدن ۲چروک
/chaame/ چروک شدن - چروک
فرهنگ اسم ها
اسم: چامه (دختر) (فارسی) (تلفظ: čāme) (فارسی: چامه) (انگلیسی: chame) معنی: شعر، غزل، سرود، نغمه، شعری که با آواز خوانده میشد، شعری که با آواز خوانده می شود