معانی کلمه : زنی
لغت نامه دهخدا
زنی . [ زَ نی ی ] (ع اِ) (از «زن ء») خیک خرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زنی . [ زَ نی ی ] (ع ص ) (از «زن و») وعاء زنی ؛ خنور تنک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تنک و کم وسعت . (ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
در ترکیب به معنی زدن ( به معانی مختلف آید ) پنبه زنی دف زنی گل زنی مهره زنی .
دانشنامه عمومی
زِنِیْ (zenei) در گویش گنابادی جمع زن، زنان ، بانوان ، خانم ها || زِنی؛ در گویش گنابادی خانمی کردن ، انجام وظایف زنانه ، تمکین
گویش مازنی
زانو
گوسفندی که پشم پشت او براثر عبور از لابه لای درختان و کنده ...
/zenni/ گوسفندی که پشم پشت او براثر عبور از لابه لای درختان و کنده شده و فقط در پهلو و شکم دارای پشم است & زانو
مترادف و متضاد
womanhood (اسم)
عالم نسوان، زنیت، حس زنانگی، زنی
