معانی کلمه : زاد
لغت نامه دهخدا
زاد. (اِخ ) ابن ماهیان بن مهربن دابر الهمدانی ازملوک حیره است که پس از ایاس بن قبیصه طائی فرمانروای عرب شد و هفده سال پادشاهی نمود. (حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 261). و رجوع به زادیه در این لغت نامه شود.
فرهنگ عمید
طعام یا خوراک که در سفر با خود برمیدارند؛ توشه.
〈 زاد راه: = زاد۲
فرهنگ معین
(ص .) آزاد، آزاده .
[ ع . ] (اِ.) توشه ، خوراک اندک .
را شدن (شُ دَ) (مص ل .) = زابرا شدن : ناگریز از ترک جای مألوف گردیدن .
1 - (ص مف .) مخفف زاده ، زاییده شده : آدمی زاد، پری زاد. 2 - (اِ.) سن و سال ، عمر.
فرهنگ فارسی
عمر
( اسم ) خوراکی که در سفر با خود دارند ذخیره سفر توشه جمع ازداد ازوده .
بمعنی زاییدن باشد مخفف زاده
بمعنی زاییدن باشد مخفف زاده
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
فرزند
۱زادن – متولد شدن ۲سرشت – ذات
/zaad/ زادن – متولد شدن - سرشت – ذات
فرهنگ اسم ها
اسم: زاد (پسر) (فارسی)
معنی: فرزند، پسر، نام یکی از فرمانداران در زمان خسروپرویز پادشاه ساسانی، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند زادعلی، زادمهر، مهرزاد
معنی: فرزند، پسر، نام یکی از فرمانداران در زمان خسروپرویز پادشاه ساسانی، به صورت پسوند و پیشوند همراه با بعضی نامها می آید و نام جدید می سازد مانند زادعلی، زادمهر، مهرزاد
مترادف و متضاد
فرزند
توشه، خوراک، رهتوشه، زادراه، قوتلایموت
۱. توشه، خوراک، رهتوشه، زادراه، قوتلایموت
۲. فرزند
۳. عمر
واژه نامه بختیاریکا
دا
