وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
کنون ز ابر دریای معنی گهرببارم ، گل دانش آرم به برفزایم ز جان آفرین شاه راکه زیباست مر خسروی گاه راشه ارمن و پشت ایرانیانمه تازیان ، تاج شیبانیانملک بودلف شهریار زمینجهاندار ارّانی پاک دینبزرگی که با آسمان همبرستز تخم براهیم پیغمبرستفروغست رایش دل و دیده راپناهست دادش ستمدیده رانبشتست بخت از پی کام خویشبه دیوان فرهنگ او نام خویشبه فرّش توان رفت بر مشتریبه نامش توان بست دیو و پریبن همتش را بر انجم برستکه آنجا که ساقش زحل را سرستبه صد لشکر اندر گه رزم و نامنپرسید باید ز کس کاو کدامچنو دست زی تیغ و ترکش کشیدکه یارد به نزدیک تیغش چخیداگر خشتی از دستش افتد به رومشوندش رهی هر کز آن مرز و بومبرد سهم او دل ز غران هژبرکند گرد او خشک باران در ابربه دریا بسوزد ز تف خیزرانچنو زد نوند سبک خیز راناگر بابت روم کین آوردبه شمشیر بت را به دین آوردجهان را اگر بنده خواند ز پیشز بهرش کند حلقه در گوش خویشز گردون چنان کرد جاهش گذارکز او نیست برتر به جز کردگارفرستست خشتش به گاه پیامنبردش نویدست و کشتن خرامعقابیست تیرش که در مغز و ترگبچه فتح باشد ورا خایه مرگسپه را که چون او سپه کش بودچه پیش آب دریا ، چه آتش بودزمینی که شد جای ناورد اویکند سرمه در دیده مه گرد اویبرون از پی دینش پیکار نیستبرون از غراش ایچ کردار نیستچلیپاپرستان رومی گروهچنانند از او وز سپاهش ستوهبدارند روز و شب از بس هراسبه هر کوه دیده ، به هر دیر پاسستون سپهر روان رأی اوستسر تخت بخت جوان جای اوستچنانست دادش که ایمن به نازبخسبد همی کبک درپّر بازشود در یکی روزه ده بار بیشبه پرسیدن گرگ بیمار میشچو خواهندگان دید شادی کندفزون زان که خواهند رادی کنددو دستش تو گویی گه کین و مهریکی هست دریا و دیگر سپهردرین موجها گوهر و جود نمدر آن ماه تیغ و ستاره درمکز آن گوهر و زر که را داد پیشبه یک ره گر آری از و کم و بیشبدین کرد شاید نهان آفتاببدان شاید انباشت دریا و آبکه را راند خشمش فتد در گدازکه را خواند جودش برست از نیازچنو تاج و اورنگ را شاه نیستجز او چرخ فرهنگ را ماه نیستز هر افسری برتر ست افسرشز هر گوهری پاکتر گوهرشهماییست مر چرخ را فّر اویکه شاهی دهد سایهٔ پّر اویبه چوگان چو برداشت گوی زرنگز بیمش بگردد رخ مه ز رنگکمندش چو از شست گردد رهاتو گویی که برداشت ابر اژدهاز هامون شب تیره بر چرخ تیرکند رشته در چشم سوزن به تیرچو مالد به زه گوشهای کمانبمالد به کین گوش گشت زمانبه باد تک اسپش به خاور زمینکند غرق کشتی به دریای چینتف تیغش از هند شب کرد بومکند باز قنذیل رهبان به رومنه کس را بود فرّه و جود اونه فرزند چون میر محمود اوشهی مایهٔ شاهی و سروریبزرگی ز گوهر به هر گوهریگرد زیب از او نامداری همیدهد بوی از او شهریاری همیدل اختر از جان هوا جوی اوستزبان زمانه ثناگوی اوستسخنهاش درّست و دانش سرشتخبرهاش هریک چراغ بهشتچو خرسند بد خوب کاری کندچو خشم آیدش بردباری کندبه نیزه مه آرد ز گردون فرودبه ناوک به کیوان فرستد درودز دریا کند در تف تیغ میغز باران خونین کند میغ تیغروا باشد این شاه را ماه تختکه فرزند دارد چنان نیکبختبرادرش چون ماه آن پاکزادبراهیم بن صفر با فر و دادپناه جهان خسرو ارجمنددل گیتی امید تخت بلندبزرگی که اختر گه مهر و خشمبه فرمان او دارد از چرخ چشمبهی در خور تخت او روز بارزهی از در بخت او روزگارز شمشیر او لعل جای کمینبریزد ز کف زر به روی زمینسزد گر کشد بر مه این شاه سرکه زینسان برادر وز آنسان پسرنه زین شاه به در خور گاه بودنه کس را به گیتی چنان شاه بودنبینی ز خواهنده و میهمانتهی بارگاه ورا یک زمانهمی هرکه جایی فتد در نیازبدین درگه آیند تازان فرازرسد هر که آید هم اندر شتاببه خوان و می و خلعت و جاه و آبنه کس زین شهنشاه دل خسته شدبه بر هیچ مهمان درش بسته شدهر آن کز غم جان و بیم گناهبه زنهار این خانه گیرد پناهز بدخواه ایمن شود وز ستمچو از چنگ یوز آهو اندر حرماگر داد باید شهی هرچه هستدهد این شه و ندهد او را ز دستچنین باد تا جاودان نام اومگر داد چرخ از ره کام اوهمی تا بماند زمان و زمینبه فرمانش بادا هم آن و هم اینتن زندگانیش چون کدخدایسلب روز و شب وین جهانش سرایز بالای تابنده ماه افسرشز پهنای گیتی فزون کشورشجهان خرم از فر و اورند اویهم از میر محمود فرزند اوی