تف .[ ت ُف ف ] (ع اِ) چرک ناخن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یا اتباع اُف ّ است . ج ، تِفَفَة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گویند تفاً لک ؛ یعنی دور بادی و پلید بادی . (از اقرب الموارد). || آنچه بماند از طعام در دندان . ج ، اتفاف ، تفوف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
آبدهان که از دهان بیرون بیندازند؛ خدو؛ خیو.
۱. گرمی؛ حرارت: ◻︎ در تف این بادیهٴ دیولاخ / خانهٴ دل تنگ و غم دل فراخ (نظامی۱: ۶۷).
۲. بخار.
۳. [قدیمی] روشنی؛ پرتو.
(تُ) (اِ.) آب دهان .
(تَ) (اِ.) 1 - حرارت ، گرمی . 2 - روشنی ، پرتو، نور.
\TEFF\ حرف افسوس ، مانند واژه ی آه و به معنی حیف شد
کپک – کفک
۱آب دهان ۲لفظی که در هنگام افسوس و توهین به کار می رود
از اصوات است برای ابراز دلهره و غمگینی از دست دادن نزدیکان ...
پرتو، روشنی، نور
تابش، حرارت، داغی، گرما، گرمی، هرم
آبدهان، بزاق، تابش، خدو، خلط، خیو، کفک
۱. تابش، حرارت، داغی، گرما، گرمی، هرم
۲. پرتو، روشنی، نور