معانی کلمه : بیمار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ناخوش، دردمند، رنجور، مریض، ناتندرست.
فرهنگ معین
(ص . ) ۱ - مریض ، دردمند. ۲ - ناتوان ، رنجور.
فرهنگ فارسی
← بدحال
رنجور و دردمند، ناخوش، دردمند، رنجور، مریض، ناتندرست
۱ - مریض علیل ناخوش دردمند . ۲ - ناتوان رنجور .
۱ - مریض علیل ناخوش دردمند . ۲ - ناتوان رنجور .
گویش مازنی
/bi maar/ بی مادر – یتیم
گویش اصفهانی
تکیه ای: nâčâk / nâxoš
طاری: nâxoš
طامه ای: nâxoš / mariz
طرقی: nâxoš / mariz
کشه ای: nâxoš / mariz
نطنزی: nâxoš / mariz
مترادف و متضاد
آهمند، بستری، دردمند، رنجور، سقیم، علیل، علیلالمزاج، مریض، معلول، منهوک، ناتندرست، ناخوش، ناسالم ≠ سالم
واژه نامه بختیاریکا
دَرد زِیدِه؛ دردین؛ بایار؛ چُر
فرهنگستان زبان و ادب
[پزشکی] ← بدحال
