معانی کلمه : زمان
لغت نامه دهخدا
زمان . [ زِم ْ ما ] (اِخ )ابن کعب بن أود. جدی است جاهلی . (از اعلام زرکلی ).
زمان . [ زُم ْ ما ] (ع ص ، اِ) صاحب منتهی الارب در ذیل «ز م م » آرد: زمان کرمان گیاه بالیده و بلند. ولی ظاهراً زمام است که تحریف شده است . رجوع به زُمّام شود.
فرهنگ عمید
۱. وقت؛ هنگام.
۲. روزگار؛ عصر.
۳. [قدیمی، مجاز] اجل؛ مرگ: ◻︎ تو را خود زمان هم به دست من است / به پیش روان من این روشن است (فردوسی۴: ۲۵۰۴). Δ کلمۀ «زمان» در فارسی و عربی مشترک است و هردو از آرامی مٲخوذ است.
〈 زمان خواستن: (مصدر لازم) وقت خواستن؛ مهلت خواستن.
〈 زمان دادن: (مصدر لازم) وقت دادن؛ مهلت دادن.
فرهنگ معین
(زَ) [ په . ] (اِ.) 1 - وقت ، هنگام . 2 - دور، عهد. 3 - مدت ، فصل . 4 - مهلت . ؛~ گرینویچ مرجع مقایسه ای زمان مناطق مختلف کرة زمین بر مبنای نصف النهار گرینویچ که در حمل و نقل بین المللی و پرواز هواپیماها به کار رود و 5/3 ساعت عقب تر از زمان در تهران است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← وقت
دانشنامه عمومی
زمان
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: zamān) جریانی پیوسته ، غیر قابل انقطاع ، رونده ، و بی آغاز و بی انجام که در طی آن ، حوادثی برگشت ناپذیر از گذشته به حال تا آینده رخ میدهد ؛ روزگار ، زمانه فلک ؛ وقت ، هنگام ، گه، گاه ؛ (به مجاز) آسمان .
مترادف و متضاد
مدت، موعد
فرصت، مجال، وقت
دوران، روزگار، زمانه
دوره، عصر، عهد، فصل، موسم، نوبت، هنگام
۱. دوران، روزگار، زمانه
۲. دوره، عصر، عهد، فصل، موسم، نوبت، هنگام
۳. فرصت، مجال، وقت
۴. مدت، موعد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
زمان
