معانی کلمه : اورند
لغت نامه دهخدا
که لهراسب بد پور اورندشاه
که او را بدی آنزمان تاج و گاه .
فرهنگ عمید
اورندیدن#NAME?
۱. تخت پادشاهی؛ سریر.
۲. [مجاز] فروشکوه و زیبایی؛ شٲن و شوکت: ◻︎ سیاوش مرا خود چو فرزند بود / که با فرّ و با برز و اورند بود (فردوسی: ۴/۳۳۹).
فرهنگ معین
(اَ رَ) (اِ.) مکر، حیله .
(اَ رَ) (اِ.) فر، شکوه ، شوکت .
( آورند ) (رَ ) ( اِ. ) نک اروند.
(اَ رَ ) (اِ. ) مکر، حیله .
(اَ رَ ) (اِ. ) فر، شکوه ، شوکت .
(اَ رَ ) (اِ. ) مکر، حیله .
(اَ رَ ) (اِ. ) فر، شکوه ، شوکت .
فرهنگ فارسی
( آورند ) ( اسم ) فر شکوه شان و شوکت .
افرند، آورند، آروند: اورنگ، افرنگ، شان و شوکت، فروشکوه وزیبایی
( اسم ) فر شکوه شائ ن شوکت .
افرند، آورند، آروند: اورنگ، افرنگ، شان و شوکت، فروشکوه وزیبایی
( اسم ) فر شکوه شائ ن شوکت .
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: o(w)rand) تخت پادشاهی ، تخت ، اورنگ ؛ (به مجاز) شأن ، شکوه ، شوکت ؛ (در اعلام) نام یکی از پسران کی پیشین پسر کیقباد و پدر لهراسب .
