فزون. [ ف ُ ] ( ص ، ق ) افزون. ( غیاث ) ( فرهنگ فارسی معین ). زیاد. علاوه. بیش : چرا عمر کرکس دوصد سال ویحک نماند ز سالی فزون تر پرستو.رودکی.میلفنج دشمن که دشمن یکی فزون است و دوست ار هزار اندکی.رودکی.ز بالا فزون است ریشش رشی تنیده در او خانه صد دیو پای.معروفی بلخی.فزون زآنکه بخشی بزائر تو زرنه ساده نه رسته برآید ز کان.فرالاوی.سپاه اندک و رای و دانش فزون به از لشکر گشن بی رهنمون.ابوشکور.ولیکن مرا ...
فرهنگ عمید
افزون#NAME?
= افزون
فرهنگ معین
(فُ ) (ص . ) نک افزون .
فرهنگ فارسی
افزون، بسیار، زیاد، بیشفزونی:افزونی، فراوانی، بسیاری افزون