باز بگشود صبا دست ستمزد سر زلف ریاحین برهمابر زد در صف بستان خیمهسرو افراشته بگردون پرچمسرو ماننده تیری شده راستبید مجنون چو کمانی شده خمباغ خوشبوی تر از روضه خلدراغ دلجوی تر از باغ ارملعلگون لاله نعمان گوئیرسته از خون سیاوش بقمبر رخ باغ نوشتند ز نوپی دفع نظر نامحرمصاد والقرآن با طاسین میمقاف والقرآن با نون و قلمبید با باد سحرگه شب و روزعشقبازیها دارند بهمباد چون عنتره ابن الشدادبید ماننده ام الهیثمخار در دامن گل پنداریام خالد شد و مروان حکمدست گل بوسه زند باد صبابمثال شمنان پای صنمبرق را باشد روی عذرارعد را باشد خوی اخزمابر پنداری مستسقی شدپای تا سرش همی کرده ورمباد مانند پزشگان بدردپرده ثرب و صفاقش از همبهر صحت را بزلش سازدآب بیرون کشد از زیر شکمشاخ نو رسته و آن شاخ کهنگشته اندر صف بستان توأمچون عروسی که یکی زلف برندوآندگر زلف پریشان و بخمآن شقایق را سرخست قبایلیک تاریک و سیاهست شکمگوئی اندر دل لعلین قدحیدست نقاش زد از مشک رقمباغ را رنگ و رخی ماویه سانابر را دست و دلی چون حاتمهمچو خوی بر رخ ترکان بهاراز هوا ریزد بر گل شبنمدر دل لاله یکی تیر چنانچشم روئین تن و تیر رستمحرم و رکن و صفاو مروهحجر و حجر و منی و زمزمما نمی جوئیم ای شیخ نژندما نمیخواهیم ای پیر دژمباده چون گهر و طرف چمنساقی چون قمر و روی صنماندرین عالم اگر دست دهدنفروشم بهزاران عالماین از آن من چه خوب و چه زشتآن از آن تو چه بیش و چه کمتا بسرسبزی دستور اجلتا به اقبال امیر اعظمباده روشن و گلگون گیریمبا رخی فرخ و جانی خرمداور فضل و هنر میر نظامشمع صاحبنظران صدر اممآن ببستان هنر سبز درختباغ دولت را حی العالمرخ زیبایش خورشید وجودکف والایش دریای کرماین بطغیان شداید صابرآن بطوفان هزاهز محکمتنش مجموعه آیات و کلمدلش گنجینه آیات و حکمرحمتش چیست سحابی وابلغضبش چیست قضائی مبرمای قضا کرده بداندیش تولاای بامر تو فلک گفته نعمکاه با مهرت از کوهی بیشکوه با قهرت از کاهی کمشهر تبریز همانست که بودمنبع فتنه و طغیان و ستمروز در کوچه و بازار کسیبتن تنها نگذاشت قدمخانه ها یکسره بنگاه خطرکوچه ها یکسسره دریای نقمدیوها بودی در کسوت حورگرگها بودی در جلد غنمعصمت خلق از ایشان بربادشادی مردم از ایشان ماتمهمه را دعوی حلوائی بودنو ز ناگشته عنبشان حصرمروزگاری نگذشته است که تواندرین ملک نهادی مقدمنوش در ساغر دیوان شده نیششهد در کاسه دونان شده سملب استیزه ز بیمت شده لالگوش ظلم است ز بانگ تو اصماژدها خوار حسام کج توطعمه سازد دل شیران اجمضیغم رایت فرخنده توخواب خرگوش دهد بر ضیغمدیو عاجز شده گوئی دارددست والای تو انگشتر جمیا در انگشت همایون تو شدخاتم مهر وصی خاتمآن علی ابن ابی طالب رادکه بود ختم رسل را بن عممالک عرصه امکان و حدوثخسرو کشور ایجاد و قدمناز دارد ز نژادش حوافخر سازد بوجودش آدمتیغ تیزش لسعی موسی کفلب لعلش خضری عیسی دملب شیرینش سپهدار وجودتیغ رنگینش قلا ورز عدمای باخلاص تومقبول نمازای ز میلاد تو مسجود حرمهم توئی کوی نبی را محرمهم توئی راز خدا را محرمصدر والای مهین میر نظامخواجه راد و امیر اعظمکاسر خصم تو شد تا که بودرایت نصبش بر فتح تو ضمای بهین مرتبه دستور اجلوی مهین پایه خداوند نعمبسکه دوشیزه طبعم بسرایماند فرتوت شد و کوژ و دژمروح من عود سرودی همچوندخت ذوالاصبع یعنی اثرماین زمان از دم روح القدسییعنی از نفخه آن فرخ دمحامل روح مدیح تو شده استهمچو بر نطفه عیسی مریم