وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
نه خود میرفت از آن منزل به شبگیرکشان می بردیش زنجیر تقدیرچو دل، شاد از پری رخساره یی نیستبجز دیوانه گشتن چاره یی نیستدل مسکین که او یک قطره خونستدرو هم قطره یی خون جنون استعجب نبود چو درد درد نوشدگر از دیوانگی خونش بجوشدچو شمع دل ز دست او زبون شدز کف سر رشته عقلش برون شدفرو برد اژدهایی عشق خونخوارسپاه عقل و دانایی به یکبارعنان دل ز کف پروانه چون هشتبدستور خرد پروانه بنوشتز کوی عاقلی بیگانگی کردگذر در وادی دیوانگی کردچو شد دیوانه دور از وصل جاناننهاد آهو صفت سر در بیابانبیابانی که باد از غایت سهمنبود آرامش آنجا یکدم از وهمبه شب از تیرگی ظلمت ستانیبه روز از دوزخ سوزان نشانینگویم دوزخ روی زمین بودکه دوزخ پیش او خلد برین بوددر آن روی زمین چون زلف گلچهرریاحین کرده ریحانی تف مهرزمین از تابه آتش بتر بودجهان را داغی از وی بر جگر بوداگر مرغی زدی بر خاک منقارشدی منقارش از آتش چو گلنارپر آتش چشمهای آن بیابانبشکل چشمه خورشید تابانبجای هر حباب از گرمی آبلب جو میزدی تبخاله از تابدر آن صحرا نه ریگ موج زن بودزمین را دانه از گرمی به تن بودز گرمی آهویش چونشمع محفلگدازان پیه چشم از آتش دلغزال مست را از تابش جانجگر شد در تنور سینه بریاناگر پروانه وش مرغی پریدیجز آتش منزل دیگر ندیدیبه جانسوزی عاشق زان بیاباننسیم آتش شدی چون برق تابانبه چشم از بوته خاری رسیدیتل خاکستری بود از شهیدیبجای چشمه سیم از سنگ آن دشتگدازان گشت و از چشمش روان گشتکسی از سوز دل گر دم گشودینفس چون میزدی میخاست دودیدر آن وادی که گل ز آتش دمیدیزبان طعنه بر آتش کشیدیتن پروانه همچون شمع بگداختچه گر میسوختی ناچار میساختچنان از ضعف مسکین ناتوان گشتکه بال و پر بر او بار گران گشتگر از ضعفش نفس بر خود دمیدیدگر خود را بجای خود ندیدیچنان شد راحت از جان خرابشکه هرگز کس ندیدی خورد و خوابشز ضعف از دست غم چون داد کردیکسی نشنیدی ار فریاد کردیهمی گشتی بهر سو شمع جویانببوی شمع چون زنبور پویانچو مرغ نیم بسمل با دل چاکهمیزد پر ز درد خوش بر خاکز بس کز پرفشاندن گرد انگیختبدست خویش بر سر خاک می بیختچو شمع آن سوز بودی در درونشکه در جوش آمدی هر لحظه خونشچو از چشم آتشین لعلش فتادیچراغی پیش پای او نهادیهمه شب همچو شمع از گریه کردنمیان اشک بودی تا بگردنچو مجنون با دل خود در سخن بودنهانش زاریی با خویشتن بود