تاب . [ تاب ب ] (ع ص ) مرد بزرگ . (منتهی الارب ) (المنجد). || ضعیف . (منتهی الارب ) (المنجد). || اشتر و خر که پشت آنها ریش باشد. (منتهی الارب ).
۱. = تابیدن۱
۲. = تافتن۲
۳. تابنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جهانتاب، شبتاب، تونتاب.
۴. (اسم) [قدیمی] فروغ؛ روشنی.
۵. (اسم) [قدیمی] گرمی.
نوعی وسیلۀ بازی شامل رشتهای محکم و نشیمنگاهی آویزان در وسط آن که کمی بالاتر از سطح زمین قرار دارد و در هوا به جلو و عقب حرکت میدهند؛ اورک؛ بادپیچ.
〈 تاب خوردن: (مصدر لازم) [عامیانه] در تاب نشستن و تاببازی کردن.
(اِ.) 1 - توان ، توانایی . 2 - طاقت ، پایداری . 3 - صبر، شکیبایی . 4 - رنج . 5 - پیچش ،اضطراب .
(اِ.) طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
1 - (اِ.) حرارت ، گرمی . 2 - فروغ ، روشنی . 3 - (ص فا.) در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده » آید: شب تاب ، عالم تاب .
حرکت زاویهایِ هواگَرد حول محور عرضی
گوسفندی که زودتر از نژاد بومی فربه شود – گوسفند اصلاح نژاد ...
چین، شکن
دوام، مقاومت
آرام، صبر، قرار
حرارت، سوزش، گرمی، هرم
پرتو، تابش، روشنی، فروغ، نور
پایداری، تحمل، شکیبایی، شکیب
پیچ، جعد، چین، خمش، شکن، طره، کرس
توان، توانایی، رمق، طاقت، قدرت، قوت، نا، وسع، یارا