وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو شاه از جای خود عزم سفر کردسپاه و لشکر خود را خبر کردچو دید آن شه که عالم هست ویرانز گنج خویشتن کارش چو زر کردسپاه شاه را چون بود جا تنگبه یک دم لشکر خود در به در کردچو شه عادل رعیت عدل جو بودبه عدل خود جهان با زیب و فر کردسپاهش چون رعیت پرور آمدگدایان را امیر معتبر کردبه آخر آفتاب روی خوبشز نور خود جهان را چون قمر کردبه روی خود فکند از عز نقابیز شوقش خلق را بی پا و سر کردبه جست و جوی او بودم که ناگاهبه لطف خود دمی بر من گذر کردبه زیر پرده چون دیدش اسیریجهان را زین خبر صاحب نظر کردبدرد دل گرفتارم ندانمکه جان بردن ز دست غم توانمشدم درماندهٔ رنج فراقتبه وصل خود بکن درمان جانمدمی بنما مرا بی پرده دیدارز قید هستی خود وارهانمچنان حیران حسن خویش سازمکه از فکر دو عالم بازمانمچو بینم بی رقیبان وصل دلبربه عالم پادشاه کامرانمچو دیدم حسن تو ز اوراق عالمجهان را مصحف روی تو خوانمچو بنمودی جمال نوربخشتبسان ذره سرگردان از آنماسیری جلوه روی چو ماهشچو دیدی از جهان بی شک برانممدام از باده لعل تو مستمچو چشم پر خمارت مِیْ پرستمبه مجنونی شدم سردفتر عشقزمام عقل شد کلی ز دستمنگردم تا ابد هشیار دیگرچو مست از باده جام الستمنبودم برخلاف رایت ای دوستاز آن روزی که با تو عهد بستمچو افکندی نقاب از روی چون ماهز قید کفر و دین یکباره رستمچو دل برخاست کلی از سر جانبه بزم وصل جانان خوش نشستمچو گشتم نیست در دریای هستینه موجم این زمان دریای هستمشدم رند و خراباتی و مِیْ خوارز مستی توبه و تقوی شکستماسیری چون شدی مست از می عشقکنم این سِر عیان چون مست مستمدلا کار دو عالم شد به کامتنشان عشق چون آمد به نامتعیان از روی جمله حسن او بینچو اقلیم شهود آمد مقامتز تیغ غمزهٔ آن چشم خونریزنخواهم برد جان آخر سلامتبیا بنشین و بنشان فتنه از پاکه پیدا شد قیامت از قیامتتو شاه حسنی و عالم گدایتتوئی خواجه جهان جمله غلامتز مال و ملک عالم بی نیازمچو گنج معرفت کردی کرامتچو حاصل شد مرا امروز دیدارنیَم موقوف فردای قیامتز زیر پردهٔ هر ذرّه بینمز خورشید جمالت صد علامتاسیری میرسد از جمله عالمبه گوش جان خطابی بر دوامتمائیم حجاب روی دلدارپنهان به نقاب ماست آن یارمائی ز میان اگر برافتدروی چو مهش شود پدیداردر کسوت هرچه گشت موجودبنمود جمال دوست رخسارآن یار جمال خود عیان کردبر صورت و نقش جمله اغیارهرچند ظهور بیشتر کردمیگشت نهانتر او به هر باراز فرط ظهور گشت مخفیدر عین خفا نمود اظهارتا نقش دگر ظهور یابدپیوسته نماید او به اطوارگه زاهد و گاه مِیْ پرست استگه مستِ نمود گاه هشیارچون نقش عجب برآب زد اوگشتند خلایقش طلبکاردیوانه دلی از آن میانهگفتش که ز رخ نقاب بَردارگفتند حجاب هستی تستخود را ز حجاب خود برون آرساقی به شراب گیر دستمپر کن قدحی که مِیْ پرستماز جام و سبو گذشت کارمبگشا سر خنب و ده به دستمهشیاری ما دگر محالستچون مست ز باده الستممِیْ خواره و رندم و نظر بازمن با تو نمودم آنچه هستمخاک ره پیر مِیْ فروشمکز باده عشق ساخت مستمشد منزل ما مقام اعلاتا بر در او چو خاک پستمگشتیم درستتر به معیارهرچند که داد او شکستمترسا صفت آمدم مجردزنار به عشق او چو بستمکی یار درین وثاق گنجدتا من ز خودی خود پرستمبرخاستم از خودی و بیخوددر بزم وصال او نشستم