قید. (ع اِ) به کسر قاف ، مقدار و اندازه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). رجوع به قَید شود.
قید. [ ق َی ْ ی ِ ] (ع ص ) آنکه نرمی و مساهله کند با تو چون بند کنی او را. || ستور که به کشیدن گردن دهد. || بعیر قَیِّد؛ شتر رام شده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قَید شود.
هرگونه محدودیت یا مانع درونی یا برونی که بر پروژه اثر داشته باشد
یکی از مقولههای اصلی واژگانی که مهمترین نقش آن توصیف فعل و صفت است
آوند
مخمصه
محدودیت
شرط، عهد
بست، گیره
حباله، طوق
اعلام، ذمر
بند، ریسمان
اندازه، مقدار
اسارت، حبس، گرفتاری
۱. اسارت، حبس، گرفتاری
۲. بست، گیره،
۳. بند، ریسمان
۴. حباله، طوق
۵. محدودیت
۶. مخمصه
۷. آوند
۸. شرط، عهد
۹. اندازه، مقدار
۱۰. اعلام، ذمر
سان واژه