امروز نشاطی است درافلاک و درارکانکز مهر گهر زای ارم شد حرم کانو ز دیده شعاعی قمر از عارض شعرینوشیده زلالی خضر از چشمه حیوانناهید خرامید بخلوتگه خورشیدبلقیس درآمد به شبستان سلیمانکردند بهم روی، فرا روی دل و چشمدادند بهم دست، فرا دست تن و جاندیدند رخ هم دو جهان بین گرامیهم دربر خورشید زمین، سایه یزدانقطب ملکان، اعظم اتابک، که شعارشپیراهن امن آمد و پیرایه ایمانشاهی که در اقطاع کهین چاکرش امروزافطار عراق است و قضا رای خراسانشاهی که به ایران ز می از ابر حسامشسیلاب به یک واقعه برده است به تورانخورشید جهانتاب که آب و گل اوینداز زیر ظلی کرده به یک پرتو احسانبا تاج به جنگ است ز سهمش سر قیصردر حلق به تنگ است ز بیمش نفس خانصد ملک بگیرد به حمیت نه به حیلتصد تاج به بخشد به تفضل نه بفرمانهر حصن که بگشاد به شمشیر چهانگیردارنده ی او گشت به توقیع جهانبانبر عرصه ملکش بمساحت نشود چیرهرچند سبک تاز شود فکرت انساناز فرضه گه پارس بر او تا در ابخازوز بیشه بغداد بر او تا در گرگانمعمار ایادیش بهر بنده که پیوستحالی سر ایوانش بسایند بکیوانگرد صف ناورد جهانگیر نگه کنبخشایش یزدان نگر و بخشش سلطاندر مرتبه ی میر جهانگیر نگه کنلشکرشکن توران لشکرکش ایرانچون قد کواعب ز کمندش ششم اقلیمچون چرخ ثوابت ز کمانش نهم ایوانبا حمله سرمای خلافش نشود کرمخورشید حرارت دهش اندر مه آبانموج کف او کف گهر افکند بساحلابر کف او قطره زر افشاند به نیسانبیرق بظفر بست بر آن نیزه براقگوهر ز اجل ریخت بر آن خنجر برانتنگ آمد از آن دایره عالم او، جودپرداخته چون نقطه وطن در دل دورانای منشی دیوان ازل نامه جان رااول رقم نام تو بر خوانده زعنوانتا زادن مثل تو و کمتر زتو در عقلیک جزو وجوب آمد و یک باب زامکانسبزی سر و سرخشی روی گل و دل راهم ابر سخا باری و هم عقل سخندانچون دعوی فضل تو کند ساغر و خنجردر حال گواهی بدهد مجلس و میدانگر بحر جلا یافتی از مصقل تیغتهرگز نزدی باد ز رخ آب به سوهانور مائده جود تو بنهند بر افلاکدر خاک برآیند خور از قرص و مه از نانشاخ آن همه زیور ز چه بربست بنوروزپیرایه احسان تو گر نیست بر ارکانباغ آن همه نعمت، ز کجا یافت به تمّوزسکبای کفت گر نرسیده است بدربانتو معجز ملکی و کرامات الهیدر جبهه غرای تو پیداست چو برهانبا معجزه ی احمد اگر سنگ سخن راندبا سنگ دلان در کف زید از سرطغیانموسی به عصار مار نمود و تو بناورداز رمح عصا شکل کنی صورت ثعبانبا معجزه ی مدح تو از دفتر الهامپولاد زبان ور شود و سنگ سخندانعیسی به نفس مرده تن، زنده هیمگردتو باز بکف زنده کنی مرده ی احزانور، وی ز گریبان کف رخشنده برآوردتو صبحدمان ماه برآری ز گریباننوح اررک سیلاب گشادی، تو به نخجیردر رزم ز شریان عدو رانی طوفانآدم سبب نسل شد از اول فطرتتا قطع نگردد ز جهان بچه انسانپیوند مبارک سبب نسل تو آمدتا قطع نگردد کرم وجود ز کیهاندر مملکت شاه بدین مرتبت خاصشاید که مباهات کنی بر همه اقرانکاین صید نکردند بمردی و به اقبالدستان که بکابل شد و رستم به سمنگاناین مرتبت از همت خاتون جهان بینوین تربیت از حضرت خاتون دویم دانیکدانه عقد عقب آدم و حوااکلیل کمال گهر خسرو و خاقانزهرای دوم رابعه ی ثانیه کز قدرپیدای نهان است فلک وار و ملک ساناز همدمی سایه ی او مهر به خجلتوز همرهی هودج او باد بزنداندر پرده کیفیت او، وهم فضولیماخوذ به کنکی شد و موسوم به نسیانبا جاه عریضش خرد پیر، یک اعرجدر ستر رفیعش فلک ثابته، حیرانهر سعی که فرمود در این باب، خدایادر هر دو جهان پر ثمر و فایده گردانقدرش چو فلک وار، سهی اوج و سهاسایعمرش چو سخن، دار ازل پود و ابد، تانسر بر خط فرمان همایون شه اوگردون چو رعایای دگر، از بن دنداناین شادی و آبادی و آزادی و رادیتا حشر مبرا، وز، آب و گل زنگان