معانی کلمه : احزان
لغت نامه دهخدا
احزان . [ اِ ] (ع مص ) اندوهگین کردن . اندوهگن کردن . (تاج المصادر). || احزان در زمین و جای ؛ درشت شدن . درشت گردیدن .
فرهنگ عمید
حزن#NAME?
= حزن
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ حُزن و حَزَن ، غم ها و اندوه ها.
فرهنگ فارسی
اندوهها، جمع حزن
( اسم ) جمع حزن . ۱ - غم ها اندوه ها . یا کلب. احزان . ۱ - بیت احزان . ۲ - خان. یعقوب در هنگام دوری یوسف .
اندوهگین کردن
( اسم ) جمع حزن . ۱ - غم ها اندوه ها . یا کلب. احزان . ۱ - بیت احزان . ۲ - خان. یعقوب در هنگام دوری یوسف .
اندوهگین کردن
