آدمی مجموعه علم و حقیقت پروری استصورت زیبای او دیباچه صورتگری استحشمت خیل ملک با قدر آدم هیچ نیستشوکت شاهنشهی بیش از علو لشکری استبا وجود بحر کشتی تخته اش بر سر زندبا کمال عرش اعظم خاکیان را مهتری استقبله ملک و ملک آدم بحسن سیرت استآفتاب آیینه دلها ز نیکو اختری استآدمی شو از تواضع خاک شو زیرا که دیوگردنش در طوق لعنت از غرور سروری استپیش از آن کآتش شود ریحان خلیل آگاه بودکآتش نمرود از چوب بتان ازری استچشم آخر بین ز گلبن خار می بیند نه گلعین خارست آنرخی کامروز گلبرگ طری استعاقبت پیریست آنکو همچو نیلوفر در آبدر رخش نارسته پیدا جعد زلف عنبری استپر ز مغروری مخند از گریه آخر بترسقهر شاهین در قفای قهقه کبک دری استبسکه گردون بیخت خاک ما و گو هر بار کردما کنون با خاک میبازیم و گردون گوهری استلب ببند از فیض این بستان که هر کو چون انارقطره یی خورد آب او صد قطره خون دل گریستروح پرور همچو عیسی تن نمی پرور چو خرکآدمی جان است و جان را فربهی در لاغری استحسن معنی جوی گو آرایش صورت مباشبی تکلف حسن را در حسن، دیگر زیوری استعقل میخندد بر آنکس کو غم دنیا خورددیده میگرید بر آنروییکه زرد از بیزریستبنده حلق است دنیا دار و گوید خواجه امعاشق خربندگی جاهل ز نام مهتری استدب لا گر صبر داری همچو نوح اندوه نیستکشتی بیطاقتان سرگشته از بیلنگری استقصر سلطان را حصار از سنگ و از آهن بودخانه صاحب توکل در حصار بی دری استاز تکلف در گذر تا نفس شوخی کم کندسر برون از غرفه شاهد را ز زیبا معجزی استنفس فاسق توبه از عصیان ز بی برگی کندمهستی مستوریش از غایت بی چادری استدامن از گرد جهان عارف فشاند آزاد شدگر ترا تر دامنی آلوده دارد از تری استهرکه پاس ملک دارد ره کجا گردد خرابهر خرابی کآیدش سلطان ز ویران کشوری استگر صدایی خیزد از ذرات عالم ذکر اوستسفله پندارد که چنگ زهره در خنیاگری استیوسف جان با خریداران خود یکسان زنددر چنین بازار اگر عیبی بود از مشتری استمعرفت مقصود حق آمد ز هر علمی که هستعلم یکحرفست و دیگرها عبارت گستری استعارف انسانست و باقی گاو و خر در شکل خلقکز برای نظم دهر ار هفت تار زرگری استنقش هر صورت که آموزی بغیر از علم دینجمله رنگ آمیزی و افسانه و افسونگری استعلم علم دین بود در هر دو عالم کز شرفعقلش آنجا رهنمای و روحش اینجا رهبری استبینش صد سال کاهن یک نگاه کامل استچشم صاحبدل رصدگاه سپهر چنبری استچشم سر را حکمت یونانیان روشن کندچشم سر را روشنی از حکمت پیغمبری استقوت بازوی حکمت پیش ما معجز ماجراستبا ید بیضا که او سرپنجه زور آوری استدر میان ما و حق دات نبی دانی که چیستروغن قندیل کش با آب و آتش همسری استبی چراغ نور احمد کس نیابد راز حقورنه روی از حق نتابد گر جهود خیبری استدر ره شرع نبی کز مو بود باریک ترکی فتد اورا که از دست ولایت یاوری استفارغ از دوزخ بود صافی دل پاکیزه دینشد خلاص از داغ آتش هر زری کو جعفری استهرکه رو در خدمت حق کرد و دست از کار شستدر ادای خدمتش ترک ادب از خاوری استناله از گردون به نیک و بد مکن کش نیک و بدفاعل مختار داند چرخ از تهمت بری استما همه حیران مهر و مه ز منظرهای چرخمهر و مه حیران ما هم زانکه غوغا این سری استچهره مقصود از ظلمات عالم کس ندیدرو بفقر آور که فقر آیینه اسکندری استحرف درویشان چو نشنیدی ز حق چون دم زنیپیش دانا بیشتر خاموشی گنگ از کری استهرکه آزار دلی جوید به هر صورت که هستگرچه باشد تیغ صاحب گوهر از بد گوهری استنقش مدبر گرچه مقبل زاده باشد عاقبتموکشان بخت سیاهش در بلای ابتری استظالم از روسرخی امروز فردا زرد روستخجلت بدمست در روز خمار داوری استبهر یوسف صد هزاران پیرهن شد پاره لیکتا قیامت بر زلیخا جرم پیراهن دری استبا سبکروحان قرین شو کز گرانجانان زهمبر دل مردم گران آید گر از حور و پری استگر بصورت ناکسی پیش است در معنی پس استموی بر فرق سر و کیوان فراز مشتری استگفتگو بسیار شد اهلی سخن کوتاه کنزانکه پر گفتن بر دانا نه از دانشوری استفکر بکر من که زیر پرده لفظ است غرقزیر هر حرفی که بینی شاهدی در دلبری استبا وجود این کمال خود نمیدانم که شعربا کمال فضل، نقصان کمال انوری استیارب از لطف خود و نور محمد آن همایکش ظهور از کعبه بد اکنون ز نام عسگری استکز کرم در کار مسکینان نگاهی کن ز لطفکار ما مسکینی و شان تو مسکین پروری است