دیباچه. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) دیباجه ( از: دیبا + چه ، پسوند تصغیر ). ( از غیاث ) ( آنندراج ). معرب آن دیباجة. ( دزی ج 1ص 421 ). تصرفی است در دیباجه معرب بقیاس نادرست. نوعی از جامه ابریشمین که قباچه سلاطین به آن باشد که بجواهر مکلل سازند و آن از لوازم لباس پادشاهی است.( غیاث ) ( آنندراج ). رجوع به دیباجه شود : گرمن آنم که چو دیباچه نو بودم چون که امروز چو خفتانه خلقانم.ناصرخسرو. || ( مأخوذ از دیبا...
فرهنگ عمید
۱. مقدمه، شرحی که در اول کتاب نوشته شود. ۲. [قدیمی، مجاز] روی و رخساره: شکسته دل آمد بر خواجه باز / عیان کرده اشکش به دیباچه راز (سعدی۳: ۳۶۵ ).
فرهنگ معین
(چِ ) (اِ. ) نک دیباجه .
فرهنگ فارسی
مرکب ازدیباوچه، مقدمه، شرحی که دراول کتاب نویسن ( اسم ) دیباجه . یا دیباچه کتاب دیباجه .
دانشنامه عمومی
دیباجه یا دیباچه (به انگلیسی: Prologue) نوشته ای ست در ابتدای داستان یا نمایش که معمولاً برای شروع حکایت و جلب توجه خواننده نگاشته می شود. نقطه مقابل دیباچه، مؤخره است؛ بخشی در پایان داستان یا نمایش که اثر را به پایان می رساند. معمولاً در مؤخره نویسنده بطور مستقیم با خواننده سخن می گوید.مقدمهپیش گفتارwiki: دیباچه...
مترادف و متضاد
سرآغاز، مدخل، مطلع، مقدمه ≠ موخره
incipience (اسم)سر، مقدم، دیباچه، مقدمه، وضع مقدماتی ابتدایی، حالت نخستین، نادانئیintroduction (اسم)ابداع، احدای، فاتحه، دیباچه، مقدمه، معرفی، معارفه، معرفی رسمی، اشناسازی، معمول سازیexordium (اسم)اغاز، سراغاز، دیباچه، مقدمه، سردفتر، اول هر چیزیforeword (اسم)مدخل، سراغاز، دیباچه، پیش گفتارpreface (اسم)اغاز، سراغاز، دیباچه، مقدمه، پیش گفتارcatastasis (اسم)دیب...