صدر و گاه فلک و جاه تهی ماند زماهجگر شب، رخ خورشید براندود زآهمردم دیده عزت شد و کاری است سپیدهر که چون مردم دیده نکند جامه سیاهوای، کان غنچه نوبار فرو ریخت زبارآه. کان خسرو نو عهد در افتاد ز گاهندب دولت ناباخته برچید بساطمنزل عالم نادیده برون تاخت زراهگرد وحشت که فشانده است برآندست چوابرابر ظلمت که کشیده است در آن روی چوماهشیر جانباز سخا بود شد اندر صندوقپیل سرمست دغا بود فتاد اندر چاهمجلس شاه بدیدم، نه بر آن ساز و نسقصدر درگاه بدیدم، نه بدان فرو براهباغ می نالد، کای مطرب گل زخمه بنهصبح می زارد، کای دست افق جاه مخواهپیش خورشید بنالید که کو ماه تماموز عربشاه بپرسید که کو، مردانشاهکو، عمادی که بدو سقف شرف بود رفیعکو، جوادی که بدو جان امل یافت پناهای پلنگینه قبا، گرگ در، روبه بازچون در افتاد بدام دمت آن شیر سیاهقرة العین نبوت چه کند دیده فرارسرو آزاد فتوت، چکند پشت دوتاهروز آن عین کرم راست چو خورشید کرمدر پس پرده شب تاخت هم از بام، پگاهپنجه عمر ورا دست شکن داد اجلچونکه در نیم کش آورد کمان پنجاهای که شبدیز فلک دیده ئی از چشم تهیوی که فردوس برین، دیده ئی از رای تباهابلقی را که زالماس بود زین و لکاممنزلی را که ز شمشیر بود آب و گیاهقرعه ی رای بجز کژ نزند خاطر کژبچه جز داه نیارد ز رحم مادر داهصدف کوش تو کی پر شود از گوهر وعظعرق عنین تو کی به شود از داروی باهدستبازی نگر، ای پرورش طفل ضمیرکز بد چرخ سبکپای چه دید آن برناهبسته زنار اجل چند به عیسی نگردماتم آل رسول آمد- الله اللهصبر، دستار رها کرد و سر خویش گرفتشاه، در تعزیت میر چو بنهاد کلاهفخر دین مفتخر دود علاءالدولهکه سران را قدم آمد به جنبابش ز جباههمچو زنجحیر نگر تافته بر خود پیچانآنکه از ماه دهد حلقه کوش درگاهبوسه چین کرده لب خشک زمین راز سرشکآنکه برخاکدرش، شیفته شد طبع شفاهکمر دهر سیه، کژ شده زان پس که بسیچرخ را پیک قضا داشت بدست اکراهای در آن حقه که پیرایه ده انسانستگهرت واسطه افتاده ز عقد اشباهسر فکنده است فلک بر قدم استغفارعذر لنگش مشنو زانکه نه خرد است کناهرشته تا پیش سر عشوه گری باز مدهکه از او رشته تألیف شما شد یکتاهچرخ را روی نماند که نهد پیش تو کامدهر را، شرم نیاید که کند بر تو نکاهنحس در حقه چو می تاخت، ندیدی بازیفتنه در پرده چومی باخت، نبودی آگاهنقش این باز بمالید سنانت در حالسر آن باز به برید حسامت ناکاهاینت هایل خبری خار شکن در اسماعوینت ناخوش حالی خاک فکن در افواهگرچه مرهم نپذیرد دل ریش تو ز پندمدد لاشه سواری، چه کند لشکر کاههم سوی صبر قدم نه که بیابی پاداشای سر دشمن تو، در قصب باد افراهرشوه ئی بر کف قاضی خرد نه بسکوننا بدان محضر علم تو شود سر کواهاین نه دردی است که از وی بجهد دل بجزعوین نه بحری است که از وی گذرد کس بشناهسینه پاک مرنجان که هم از طفلی اوناف ایام بریدند بآن سیرت و راهزین کران مزد، کری، می نکند حجره ی دهرزین فرو داشت نوا، می ندهد نغمت راهسر احرار جهان زین فلک کرد آخوراندر افسار و بال است پس از افسر و جاهای، ز آه شرر آثار تو تب کرده اثیروی، زچشم گهرافشان تو، خوی کرده جباهاگر آن مزرعه را سیل فنا داد ببادیا رب، از خرمن اقبال تو یک کاه مکاهگر چنان تازه گلی شد. همه سه سبزی اوور چنان صف شکنی شد همه سرسبزی شاه