وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
از آن پس سران سپه را بخواستبگفتا که لشکر بسازید راستدر گنج بگشاد کورش چنانبروی سوران، دلیران، یلانز زرو ز سیم و کلاه و کمرز شمشیر و پولاد و گرز و سپرزتیر و ز ترکش ز تیغ و تبرز زوبین واز نیزه تیز سرهم از پرچم و نای وهم بوق و کوسبکی لشکری ساخت هم چون عروسبفرمود کامشب به بانگ خروسزهر سو بکوبید بر طبل و کوسچو آوای نای و تبیره بکوشبیامد سپه جملگی در خروشنهادند رو چون سوی شهر مادبازید هاک این خبر کس بدادکه آمد سپاهی برون از حسابدریغا که ماداست اینک بخوابسر آن سپه کورش نوجوانچو بختش جوان بو ورأیش جوانچو بشنید آژید هاک این خبربگفتا که آمد زمانم بسربگفتا هرا پاک آید برمبه بیند چه آورده او بر سرمهرا پاک آمد زمین بوسه دادبگفتا که شاها دلت شاد بادچرا رنجه گشتی تو از این خبرهمت لشکر و هم کلاه و کمربسازم سپاه و پذیره شومیقین است در جنگ چیره شومجوابش چنین گفت آژید هاکببر لشکر از جنگ منمای باکدر گنج بگشا ز زر و گهرهر آنچه که بایست همره به برهرا پاک گفتا که فرمان برمهر آن امر کردی بجا آورمچه بر گشت فرزانه از پیش شاهرژه بر کشید و روان شد براهچو نزدیک کورش رسید آن سپاههرا پاک گفت ای دلیران شاهیک امشب در این دشت راحت کنیدبچا در همه استراحت کیندسپس کفت ای نو گلان وطنمن اینک شما را بگویم سخنشنیدم من از مؤبد مؤبدانز اختر شناسان و هم بخردانکه کورش شود شاه بر این جهانشود سرور سروران و مهانجوانی است با دانش و با هنرسزد گر ببندیم پیشش کمرکه آژیدهاک است بی رحم و باکنموده همه مادیک مشت خاکچرا بهر او جانفشانی کنیمفدا کاری و جان ستانی کنیمکشد بی سبب او جوانان مابآتش بسوزد دل و جان مابگفتند رأی تو را کمتریمر رأی و ر فرمان تو نگذریمهمه دیده ها پر نم و سینه چاکبگوییم تفرین آژید هاکهمه یک دل و رأی فرمان بریمز فرمان تو لحظه ای نگذریمچو شب شد هرا پاک خود بی سپاهپیاده بیامد به درگاه شاهنه بر سرش خود و نه بر تن زرهنه آلات جنگ و نه بند و گرهبیامد بکورش سلامی بدادبگفتا شها ملکت آباد بادچو فرمان دهی ماسپاه توایمههه یکسره در پناه توایمچو بشنید کورش دلش گشت شادسران را همه بهترین جای دادبگفتا هرا پاک جانم ر تستهمان جسم و روح و روانم ز تستهرا پاک گفتا که ما کهتریمز رای و ز فرمان تو نگذریمهمه لشکر ماد تسلیم شدشه ماد بی چاره در بیم شدچو بشنید آژید هاک انی خبرجهان شد بچشمش جهانی دگربفرمود لشکر بیاراستندسلیح و سنان و سپر خواستندز کاخ شهی رخت بیرون کشیدسرا پرده را سوی هامون کشیدهمان پرچم ماد بالای سربکوبید و آمد بجنگ پسربکورش بگفتند آمد سپاهزمین شد ز گرد سواران سیاهبفرمود لشکر به هامون کشندهمه لشکر ماد در خون کشندبزد اسب و بیرون شد از گرد و خاکبگفتا که ای شاه آژید هاکمرا باتو جنگ است نی با سپاهنه باید که کشته شود بی گناهبه لشکر بفرمود آژید هاکبه پیکان و پر افکنیدش بخاکبزد کوس و لشکر برآمد زدشتتو گفتی جهان سر بسر تیره گشتز خاک و ز خونی که آمد بجوشهوا قیرگون شد زمین سرخ پوشوزانسو هرا پاک چون حمله بردهمه لشکر ماد را کرد خردچو کورش نیارا، میان سپاهبدیدش سیه کشته از گرد راهبزد اسب و آمد بنزدیک اوکه تا در برد جان تاریک اوبینداخت آن خسروانی کمندسرشاه ماد اندر آمد به بندکشیدش ز اسب و بزد بر زمینبگفتا که ای شاه با آفرینفکندی یک کودکی را بکوهکه شاید زدستش نگردی ستوهنکردی تو فکر جهان آفرینکه او زنده دارد مرا در زمینچو مادی شه خویش زا دستگیربدیدند گشتند از جنگ سیرهمه افسرانشان پیاده دوانبپابوس کورش شه نوجوانبخاک اوفتاده امان خواستندگذشت شه نوجوان خواستندبفرمود کورش شه دادگرمرا با شما جنگ نبود دگرمنم با شما مهربان چون پدربصلح و بجنگ و براه و سفرشما یکسره در پناه منیدشما افسران سپاه منیددگر گفت او، ای نیای سترگتو پیری جهاندیده ای و بزرگکنون باش مهمان بر دخترتمنم همچو فرزند در کشورتنیا را روانه سوی پارس کردکه آساید از رنج راه و نبردهرا پاک آمد سوی شهریاربگفتا که ای خسرو کامگاراجازت بده من روم سوی ماددهم مژده از شاه با عدل و دادبفرمود کورش برو شاد باشز رنج و ز غم دیگر آزاد باشهرا پاک با لشگر خویشتننهادند سر جمله سوی وطنبفرمود آیین به بندند شهرهم از شادمانی بجویند بهرخود ولشکر و افسران سپاهبکورش پذیره شدندی براهبفرمود از شهر تا پهن دشتز نیزه یکی طاق سازند و هشتسر راه او شمع افروختدبدشت عود و عنبر همی سوختندهمه افسران با کله خود و پرسواره زره پوش و زرین کمربفر و شکوهش پذیره شدندابابوق و کوس و تبیره شدندچو آمد به شهر آن شه دادگرنمودند شادی همه سر بسربیامد به تخت شهی بر نشستبفرمود کی مردم حق پرستامیدم چنان است از کردگارکه باشم شهی عادل و رستگارهمه سر نهادند روی زمینبشادی بر او خواندند آفرینپس آنگه بفرمود هر پاک راکه آرد شبان گهر پاک رابفرمود کورش به مرد شبانکه بودی تو بامن بسی مهرباننکردم فراموش رنج شمادهم در عوض پاس گنج شمابفرمود کورش بیارند زرشبان را بریزند زر تا کمربفرمود دیگر شبانی مکندگر گله را پاسبانی مکنبرو شاد خوش باش با دایه امهمیشه بمانید در سایه امبد و قریه ای داد آباد و پاکپر از چشمه آب پر باغ و تاکبفرمود هر مان یک بدره زربیا توز گنجور بستان دگرشبان بادلی خوش زمین بوسه داددعا گوی شه گشت هر بامدادچو شد کارها جمله آراستههمه مملکت گشت پیراستهشهنشاه کوروش به یزدان پاکچنین گفت : کای داور آب و خاکخدایا منم کمترین بنده اتیکی طفل زار و پرستنده اتز بند بلایم تو کردی رهارهانیدیم از دم اژدهاشبانرا تو گفتی که پروردیمزنش شیر از مهر جان دادیمتو فرمان بدادی به آژید هاککه از کینه من دلش گشت پاکهمه از تو دارم نه از این و آنکنم شکر صدها هزاران چنانخدایا تو بپذیر سوگند منکنم مهربانی باهل زمنزمین بوسه داد و بنالید سختخدایا ز تو یافتم تاج و تختخدایا امیدم بدرگاه توستکه باشم شهی عادل و تن درستزمن دور کن کید اهریمناننگردم ر کس بد دل و بد گمانپس آنگه بیامد سر تخت عاجبسر برنهاد آن برازنده تاج