وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
مملکت خوش سر برآورد از وسنکی الغ جاندار نورالدید حسناستقامت یافت زو عالم چنانکزلف خوبان هم نمیگیرد شکنآسمان را در کفن پیچد چو میغگر نیاید پیش با تیغ و کفندست او جلاد زر شد زان نهدهر درستی را شهادت در دهنشب نشان خصم او دارد از آنبر نیاید صبح، الا، تیغ زنگر نیاوردی جهان مردی چنوصد فضیلت یافتی بر مرد و زنکور را در خر کمان گیرد برمحهمچو مرغ خانگی را باب زنبرگذار حمله ی او بو قبیستوده ی خلخان شمر بر باد خنماه را از مهر او در راه دورنیست یک ساعت بیک منزل وطنگر بفرماید نیاید باد دیجامه ی زیبا چمن را حلّه کنتیغ حراقش ببرق منعکسنُشره بردارد ز اندام سفندر کمند او سزد پای هژیرچون کمان در پنجه ی زه مرتهنخصم پیش آن کمند چار پرچار تکبیری کند بر جان و تنکوه را تب لرزه گیرد روز رزمچون کند آهنگ گرز شست منآن زمان کزشط و دریا بارخردجز بکشتی عبره نتواند شدنگه زبان تیغ میگوید که لمگه دهان کوس میگوید که لنقبه بندد گرد خون ابر سیاهتیغ سبز و نیزه ..............نزخم سنگ منجنیق آرد عمودتا که بسپارد روان حصن بدننای روئین سبز شمشیر خموشدر سماخ کوه خواند بر علندر بهار رزم بوقلمون علمجان چو گل بر تن بدرد پیرهننام نورالدین حسن در خون کشدزهره بر جنگاوران رزم زنزو، صف تورانیان محکم شودچون صف ایرانیان از تهمتنشاد باش، ای گوهری کز رشک توخاصیت بگذاشت دریای عدنهر کجا خورشید چهرت تیغ زدماه سیم اندام بر دارد محنزان عقیدت گر نظر یابد سهیلآنکه خورشید است بر چرخ سننگردد از یک ترکتاز مقدمشکارگاه روم صحرای یمنریزد اندر پای و دست راد توروح نامی چون خرامی در وطنلولوی نسرین و لعل سرخ گلزر آذر گون و سیم نسترنچون نهد مشاطه تو قیع توطره شمشاد بر کوش سمنهمچو نرگس آسمانی جمله چشمبر عروس ملک گردد مفتتنوالله، ار بینی ز اسواق جهانجز در آئینه نظیر خویشتنصفدرا، من بنده تا کردم نزولدر جناب خسرو دشمن فکنشاه مغرب، کز نهیبش مشرقی استهرچه هست از جنس آشوب و فتنشرح حال خود چگویم کز خللهم مرا باور نمی آید ز مندیده ی دور از تو یابم هم نشینسینه خاشاک با غم مقترنآسمان با من چو سازد ارغنونهر زمانی در دگر دستان و فنگه، دنی را با تن من انتقامگه، بلا را بر دل من تاختناشک را سد گشته بر هنجار رخآه قاطع گشت بر راه سخناز برونم جوله ی معقول بافوز درون. غم. عنکبوت خانه تناز در کوشم سرود السفرخوانده بر عقلم قناعت الوطنگر بجستی بادی از درگاه توچون شمیم قدسی از صوب قرنطفل لب تا حشر نگشادی لبانآب حیوان، چون مزیدی در لبنای بمال از من خریده نام ننکاین متاع الحق ورای این ثمندیرزی، کز فرط احسان و کرمکار من چون نام خود کردی حسنتا نهد در جیب گل دست نسیمچون بهاران نافه ی مشک ختنباد، در کوش حسودت نوک خارور نباشد جز برای خار کنروی، احباب تو چون چشم خروسروی، بدخواه تو چون پرّ زغنچون رکاب عزم کردانی درستهمعنانت باد حفظ ذوالمنن