وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
سرور اقطاب عالم بایزیدآنکه خود را آنچنان که هست دیدراستی را او درین ره حجت استقول او چون فعل او بی صنعت استهمچو بحرم گفت من اندر مثلنی چو عمان بلکه دریای ازلکو ندارد ساحل و قعر و میاننیست او را اول و آخر نشانزو یکی پرسید شیخا عرش چیست؟شیخ گفت او را منم بر ظن مایستگفت کرسی چیست؟ گفتا که منملوح گفتا، گفت دانا که منمباز پرسید او که چه بود خود قلمشیخ گفتش گر بدانی هم منمباز پرسیدش که حق را بندگانگفته اند و هست حال اندر زمانکه چو ابراهیم و موسی اند بدلچون محمد همچو عیسی اند بدلشیخ گفتا آن همه آخر منمهم به م عنی آفتاب روشنمگفت می گویند حق را در جهانبندگان بودند و هستند این زمانقل ب شان جبریل و میکائیل وارباز عزرائیل و اسرافیل وارگفت صدق آور که آن جمله منمتا نپنداری من این جان و تنممرد سائل گشت خاموش آن زمانچون شنید آ ن نکته های همچو جانزین تعجب دم نزد خاموش شدگوییا زان جرعه او می نوش شدبایزیدش گفت هر کو در خدامحو گردد از خدا نبود جدادر حقیقت هر چه هست ای مرد دینخود همه حق است و باطل نیست ایناو چو فانی گشت اندر نور ربحق همه خود را ببیند ای عجباو چو خالی کرد خود را از خودیدید خود را عین نور ایزدیهر دو ع ا لم گشته است اجزای اوبرتر از کون و مکان مأوای اومندمج در حرف او جمله حروفمندرج در تحت صنف او صنوفصد هزاران بحر در قطره نهانذره ای گشته جهان اندر جهانآن امانت کآسمانش در نیافتوز قبول او زمین هم روی تافتدر دل یک ذره مأوا می کنددر درون جبه ای جا می کندلامکان اندر مکان کرده مکانبی نشان گشته مقید در نشانکی بگنجد بحر اندر قطره ایمهر پنهان چون شود در ذره ایاین ابد عین ازل آمد یقینباطن اینجا عین ظاهر شد مبینعین آبی آب می جویی عجبنقد خود را نسیه می گویی عجبپیش چشمت هست دریای رواندیده را بستی از آنی در گمانمنکه آبم تشنۀ آبم چراوز عطش اندر تب و تابم چراشد به نقش موج ما دریا عیانموج سازد بحر را فاش و نهانخویش را از راه خو د بردار زودکی کنی تا با خودی از خویش سودگنج عالم داری و کد می کنیخودکه کرده آنکه با خود می کنیپادشاهی از چه می کردی گداگنجها داری چرایی بینواجمله عالم هست حاجتمند توتو گدایانه چه گردی گرد کواز تویی دریای تو خس پوش شدخس نماند بحر اگر در جوش شدمانع راه تو هم هستی توستنیست شو تا ره به خود یابی درستگشت خورشیدت نهان در زیر میغقیمت خود را ندانستی دریغدشمن خود دوست می داری چرادوستان را دشمن انگاری چرامی کنی شهباز خود را بال و پرجغد و بوتیمار را گویی بپرمی بری سیمرغ را آ ن سوی قافعکه را گویی درآ اندر مصافطوطیان را می کنی بی آب و خورپیش زاغان می نهی قند و شکرپای بند دام می سازی همالک لکان را می پرانی در هوابلبل و قمری کنی بسته زبانکرکسان آری که موسیقی بخوانمی کنی طاووس را اندر قفسگفته بط را ران درین دریا فرسباز سازی مرغک اوباش راکرده ای عنقا تو این خفاش رانفس دون را زیردستی تا بکیشو مسلمان بت پرستی تا بکیاین چه نادانیست یکدم با خود آیسود می خواهی در ین سودا درآیاسب تازی را بخر، خر را مخرتا توانی ز ین بیابان شو بدرگر وصال دوست می داری ه و سنفس را با روح گردان همنفستا نگردد نفس تابع روح راکی دوا یابی دل مجروح رامرغ جان از حبس تن یابد رهاگر به تیغ لا کشی این اژدهاچون نکشتی اژدهای نفس راهان مشو ایمن ز مکر این دغا