شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) رجوع به ابوالحسن الصایغ (شیخ ...) شود.
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) ابن حسام الدین معروف به منقی . او راست : رسالة فی المهدی . (از کشف الظنون ).
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد المهدی رئیس حکومت شرفای سعدیین در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
۱.دانشمند دینی؛ عالم دین.
۲. (موسیقی) مرشد؛ پیر.
۳. [قدیمی] سالخورده، پیر.
۴. [قدیمی] رئیس طایفه؛ بزرگ.
〈 شیخالمرسلین: [عربی: شیخالمرسلین] [قدیمی] حضرت نوح.
از طوایف و تیره های ساکن در منطقه ی کتول
مراد، مرشد ≠ شاب
آخوند، معمم، ملا
امیر، پیشوا، قاید
پیر، سالخورده، کهنسال، مسن
۱. مراد، مرشد
۲. آخوند، معمم، ملا
۳. پیر، سالخورده، کهنسال، مسن
۴. امیر، پیشوا، قاید ≠ شاب