دوا. [ دَ ] ( ع اِ ) دواء. دارو. اِساء. ج ، ادویه. آنچه بدان مریض را معالجه کنند. ( یادداشت مؤلف ). دارو و هرچه بدان بیماری و ناخوشی را چاره کنند. ( ناظم الاطباء ). سفاء: سهول ؛ دوایی که شکم راند. ( منتهی الارب ) : هرچه خوش است آن خورش جسم تست هرچه نه خوش است ترا آن دواست.ناصرخسرو.مبتلای درد عصیانی به طاعت بازگرددرد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا.ناصرخسرو.به درد دلم کآشنایی نبینم هم از درد، دل ...
فرهنگ عمید
آنچه بیمار را با آن معالجه کنند، دارو.
فرهنگ معین
(دَ ) [ ع . دواء ] (اِ. ) ۱ - دارو. ج . ادویه . ۲ - (عا. ) مواد مخدر.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنچه که بدان مریض را معالجه کنند دارو جمع ادویه .
دانشنامه عمومی
دِواْ:(dewa) در گویش گنابادی یعنی دارو ، پماد ، ضماد
دوا ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:دارودوا (پادشاه)wiki: رومانی واقع شده است. جمعیت این شهر ۶۹٬۳۹۰ نفر است.wiki: دوا (رومانی)...
گویش مازنی
مرتعی در لفور سوادکوه
/devaa/ دارو & مرتعی در لفور سوادکوه
مترادف و متضاد
درمان، معالجه
۱. دارو، ۲. درمان، معالجه
medicine (اسم)دارو، پزشکی، طب، دوا، علم طب، علم علاجmedicament (اسم)دواsuccedaneum (اسم)عوض، جانشین، دوا...