شادیم و کامکار که شادست و کامکارمیر بزرگوار به عید بزرگوارپیرایه ی مفاخر میران مملکتفخری که ملک را ز نظام است یادگارفتح و ظفر ز کنیت و نامش طلب که هستبر نام و کنیتش ظفر و فتح را مداردادش بزرگوار پدر ملک را نَسَقبعد از پدر جز او که دهد ملک را قرارخانه است ملک خسرو و دنیا چو قاعده استالا به قاعده نشود خانه استوارعِقدست نسل خواجه و او همچو واسطهالا به واسطه نشود عِقد پایداررنجی که گردش فلک آورد پیش اورازی نهفته بود که اکنون شد آشکارایزد بدو نمود که چون ناخوش است جبرتا چون بدید جبر کند شکر اختیارپیغمبران نگر که چه محنت کشیدهاندهر یک به مسکنی دگر اندر غریبواریونس به بطن ماهی و یوسف میان چاهموسی میان تیه و محمد میان غاراو نیز رنج دید و چو ایشان نجات یافتاو را کنون ز جمله پیغمبران شمار!دولت بر انتظار نجاتش نشسته بوددادش خدای هرچه همی داشت انتظارشد آفتاب دولت او خالی از کسوفشد آسمان حشمت او صافی از غباربادش به هر چه روی کند کردگار پشتبادش به هر چه رای کند شهریار یارپاینده باد عمرش و تابنده دولتشفرخنده روز عیدش و فرخنده روزگارگر یار من ستمگر و عیار نیستیاندر زمانه یار مرا بار نیستیکر نیستی شکفته رخش چون گل بهاراندر دلم زعشق رخش خار نیستیای کاش دیده در رخ او ننگریستیتا دل به جرم دیده گرفتار نیستیگر غمزهٔ خلندهٔ او نیستی چو تیررویم چو پود و پشت کمان وار نیستیباری نداردی دلم از تیر او نشانتا زان نشان نشانهٔ تیمار نیستیگر نیستی ز غالیه پرگار بر گلشاز غم دلم چو نقطهٔ پرگار نیستیور آوری چو چنگ مرا درکنار خویشچون زیر چنگ ناله من زار نیستیگر نیستی به بوسه لب او شکر فروشاو را دل ملوک خریدار نیستیور قبلهٔ بتان چِگل نیستی رخشاو را قبول قبلهٔ احرار نیستیتاجان به تن بود غم جانان بهجان کشمسر برنهم به خطش و خط بر جهان کشمور عذر خواهد آن بت ور ناز گر شودعذرش به دل پذیرم و نازش به جان کشمچون زاسمان مرا بهزمین آمدست ماهمن بر زمین چرا ستم آسمان کشمگر یار من چو تیرکند دل به مهر منبر آسمان به قوت تیرش کمان کشمگه در سرای و حجره کنم بر رخش نشاطگه رخت سوی باغ و سوی بوستان کشمور بگذرم به صومعهٔ عابدان کوهابدال را ز صومعه اندر میان کشمبهرم زعشق رنج و زیان است روز و شبهر روز رنج بینم و هر شب زیانکشمترسم که رایگان برود دل زدست منزیراکه بار عشق همی رایگان کشممور ضعیف بارگران چونکشد به جهدمن بار عشق دوست به دل همچنان کشمبار گران زمانه کند بر دلم سبکگر من به یاد خواجه شراب گران کشمدر عشق دوست دست به سر بر همی زنمو آتش به صبر و هوس و خرد درهمی زنمچون بست پایم آن بت دلبر به دام خویشبرسر ز عشق آن بت دلبر همی زنمهر بار سهل بود که برتر زدم ز عشقاین بار مشکل است که بر سر همی زنممعشوق من چو هست سرایش چو بتکدهمن سال و ماه بتکده را در همی زنمطوق کبوترست خم زلف آن نگارمن همچو باز در طلبش پر همی زنمو آن ماه حلقه زلف نگوید مرا که کیست