وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چو در کشورش پهلوان سپاهدر و دشت زد خیمه بیراه و راهنویسنده را گفت هین خامه گیربه خاقان یکی نامه کن بر حریربخوانش به فرمانبری پیش بازبگو باژ بپذیر یا رزم سازبه دست دبیر اندرون شد قلمیکی ابر زرین کش از مشک نمهمی تاخت اشک گلاب و عبیربه صحرای سیمین ز دریای قیرچو غواص زی در داننده راههمی زد به دریای معنی شناههر آن در که شایسته دیدی درستبسفتی به الماس دانش نخستچو سفتی برو مشک برتاختیوز اندیشهاش رشتهها ساختیهمه نامه از در فرهنگ و هوشبیاراست چون تخت گوهر فروشبه نام جهان داور آغاز کردکه از تیره شب روز را باز کردگران ساخت خاک و سبک باد پاکروان گرد گردون و آرام خاکگهرها نگارید و تنها سرشتسپردن رهش بر خردها نوشتکه گیتی به شاه آفریدون سپردبدو سیرت بد ز کشور ببردز ضحاک ناپاک بستد شهیبرای فریدون با فرهینبشته شد این نامه دلفروزز گرشاسب فرخ شه نیمروزبه خاقان یغر شاه توران زمینکه مهرست شاهی و نامش نگینبدان ای سزا پیشگاه بلندکه اختر یکی رای روشن فکندسپهر از دل دهر بربود دردز چهر شهی بخت بزدود گردجهان نوعروسی گرانمایه شدشهی تاجش و داد پیرایه شدزمانه نگاریدش از فر و چهرستاره نثار آوریدش سپهرز دین جامه کرد ایزد اندر برشفلک ز ایمنی کِلّه زد بر سرشچو این نوعروس از در گاه شدفریدون فرخ بر او شاه شدبه فر کیی واختر خوب و بختز ضحاک تازی ستد تاج و تختبرآمد به مه دین یزدان پاکسر جادوییها فروشد به خاکاز ایران کنون من به فرمان شاهبدین مرز آن برکشیدم سپاهکه آیی به فرمانبری شاه رابوی خاکبوس آن کیی گاه رانخست از تو خواهیم پرداختنپس آن گه به فغفور چین تاختنبدین نامه سر تا به سر پند تستبه کار آری ار بخت پیوند تستچو خواندی ز پیش آی پرداختههمه راه نزل و علف ساختهسزا باژ بپذیر و هدیه بسازو گرنه به جنگ آر لشکر فرازگه رزم پیروزی او را سزاستکه بر دین کند رزم بر راه راستچو پردخته شد نامه را مهر کردفرستاد گردی شتابان چو گردفرستاده چون پیش شه شد زمینبه رخسارگان رفت و کرد آفرینبه اسپ سخن داد پیشاش لگامبر آهخت تیغ پیام از نیامبه میدان دانش سواری گرفتچو بشنید شه بردباری گرفتبدو گفت شاه تو از تخم کیستبه نزدیک او رسم ضحاک چیستچه ورزد از آیین دین کم و بیشچه گوید ز یزدان و از راه کیشچنین داد پاسخ که شه را نخستخرد باید و رای و راه درستکف راد و داد و نژاد و گهرنکوکاری و راستگویی و فرفریدون شه را بدینسان هزارهنر هست و هم یاری از روزگارفزون زان به کوه اندرون نیست سنگکه در گنج او گوهرست رنگرنگرهش دین یزدان کیومرثینژاد و بزرگیش طهمورثیبه دل کیش ضحاک را دشمنستبهنزدش چه اوی و چه اهریمنستبد و نیک از ایزد شناسد درستیکی داندش هم به دین درستجهان گوید ایزد پدید آوریدهمو بازگرداندش ناپدیدبه پل چینود که چون تیغ تیزگذارست و هم نامه و رستخیزبپرسد خدای از همه خوب و زشتبدان راست دوزخ بهان را بهشتبرش پارسا مرد نامی ترستهم از زر دانش گرامی ترستچنانست دادش که روباه پیربرد بچه را تا دهد شیر شیرچو بشنید خاقان پسندید و گفتگراین هست شاه ترا نیست جفتولیکن چو پرسیدم از تو بسیبمان تا بپرسم ز دیگر کسیاگر چند فرزند چون دیو زشتبود نزد مادر چو حور بهشتهنر آن پسندیدهتر دان و بیشکه دشمن پسندد به ناکام خویشنباید که شاهان پژوهش کنندمرا همچو غمران نکوهش کنندبرآسای یک هفته تا روی کارببینیم و پاسخ کنیم آشکاربفرمود کاخی سزاوار اویبسازند درخور همه کار اوی