ای نگار، از بس که اندر دلبری دستان کنیهر زمان ما را به عشق خویش سرگردان کنیعاشقی با تو خطر کردن بود با جان خویشزانکه نپسندی تو دل تنها و قصد جان کنیگه ز گرد مشک بر خورشید نقاشی کنیگه ز عنبر بر گل صد برگ بر، جولان کنیگاه سنبل را حجاب تودهٔ نسرین کنیگاه میدان را نقاب خرمن مرجان کنیبند دلها بگسلی، چون زلف بر بند افگنینرخ لؤلؤ بشکنی، چون آن دو لب خندان کنیدیده روید مجلس، ار تو پای در مجلس نهیگل دمد میدان، اگر تو روی زی میدان کنیبخت خدمتگار گشت آن را که تو خدمت کنیچرخ فرمان بر بود آن را که تو فرمان کنیزلف شهرآشوب تو بر گل همی جولان کندتو همی گرد روان و جان و دل جولان کنیآیت حسنی، که هر گه روی بنمایی به خلقدیدههای خلق را یکسر نگارستان کنیای صنوبر قد، ندانی تو چگونه فتنهاییا همی دانی، به عمدا خویش را نادان کنیگه کنار دلبران چون حلقهٔ گوهر کنیگاه چشم بیدلان چون چشمهٔ توفان کنیهر زمان در دلبری بندی دگرگون افگنیهر زمان در جادویی رنگی به دیگرسان کنیخستگیهای سر زلف توبه ناگشته، توخط فرود آری به من، تا درد بیدرمان کنیخوش بدی، خوشتر شدی، زین پس بسی خوشتر شویخوبرویا، جَهد کن تا سیرت خوبان کنیدل فشانم پیش زلفت، جان فشانم پیش خطهر چه خواهی کن، که تو هر چه بخواهی آن کنیخدمت خاک کف پای تو از دیده کنمزان که امروز، ای صنم، تو خدمت سلطان کنیشاه شمس الملک، نصر، آن ناصر دین رسولآن امینی، کز امانش عهدهٔ ایمان کنیحافظ اسلام و سلطان زمین و شاه شرقبوالحسن نصر، آن که احسانش ز کف برهان کنیآن بزرگی، کز بزرگی پستش آید پیش چشمگر تو قدرش را قرین گنبد گردان کنیور دوال تازیانهاش را زنی بر شاخ خشکدر زمان آن را عصای موسی عمران کنیور به روی آسمان داری تو گرز شیرسارشیر گردون را مطیع شیر شادروان کنیای خداوندی، که ایزد مر ترا زان بر گزیدتا همه دشوارها بر بندگان آسان کنی